تبليغاتX
اینجا سرد است...
نوشته های بابک طاهررفتار
این پست رو به درخواست دوست عزیزم دکتر ربولی حسن کور نوشتم٬ البته با تاخیری چند ماهه

 وقتی که ایران بودم همیشه داستان زندگی آخرین تزار روسیه برام جالب بود و چند کتاب هم به فارسی در موردشون خونده بودم  و جالب اینکه در تمام این کتابها از شخصیت افسانه ای که از این خانواده جداشدنی نبود نام برده می شد و اون کسی نبود جز گئورگی ایفامویچ راسپوتین٬ مردی اسرارآمیز که هنوز هم درباره او افسانه ها و داستانهایی گفته میشودراسپوتین

او در تاریخ ۲۲ ژانویه ۱۸۶۹ در روستای پاکروفسکی در منطقه سیبیری روسیه تزاری در خانواده ای بشدت مذهبی به دنیا آمد٬ در کودکی خیلی مریض می شد ولی با این همه به مدرسه دینی فرستاده شد و در انجا به سرعت پیشرفت کرد و بعد از مدتی به توصیه کشیش اعظم مدرسه به یورشلیم رفت و در آنجا به ادامه تحصیل پرداخت بعد از مدتی برگشت و در سال ۱۸۹۰ با پراسکووا دوبرووین ازدواج کرد که حاصلش ۳ فرزند به نام ماترینا٬ واروارا٬ و دیمتری بود٬ در آن موقع او در منطقه بسیار معروف بود و مردم مشکلاتشان را با او در میان می گذاشتند. در سال ۱۹۰۰ به کیف نقل مکان کرد و بعد از مدتی  با پدر میخایئل آشنا شد  و بوسیله او وارد آکادمی کازانسکی شد واز اینجا فصل تازه ای در زندگی او رقم خورد٬ بواسطه همین آشنایی او توانست به آکادمی سنت پطرزبورگ وارد شود٬جایی که با دربار تزار در ارتباط دایم بود و در آنجا او دارای اجر وقرب بالایی شد . اولین ملاقات او باتزار نیکلای دوم بسیار معروف و معلوم است چونکه تزار در یادداشت شخصی اش چنین نوشته بود:" سه شنبه اول ژانویه ٬۱۹۰۵ در یک روز سرد که تمامی رودخانه ها و بالطبع شهر یخ زده بود بعد صرف صبحانه با شاهزاده اورلف ٬ با پدر گئورگی اشنا شدم که مرد با خدایی به نظر می امد". بعد از این دیدار و ادامه رفت و آمد در دربار تزاری شایعات زیادی برای او بوجود آورد برای نمونه گفته می شود که او با دعا توانست بیماری هموفیلی پسر تزار را درمان کند و بعد از ان جایی ویژه در خانواده تزار داشت یا از روابط او با زن تزار و زنان دربار داستانهای بسیاری گفته می شود٬آنچه که بیشتر از همه در مورد او می گویند قدرت پیش بینی او بوده و دانسه های عالم غیب ٬که بواسطه همین مریدان و دشمنان زیادی داشت. او خیلی زودتر قتل خودش و خانواده تزارو همچنین نخست وزیر دربار استالیپین را پیش بینی کرده بود ولی آنچه که مشهود است با توجه به قدرت بسیار زیاد او در دربار و احترام بالای خانواده تزار و ملکه ٬بسیاری از درباریان نمی توانستند او را تحمل کنند و سر آخر در ۱۷ دسامبر ۱۹۱۶ توسط شاهزاده دیمتری پاولویچ و یک ژنرال و چند افسر دربار در یک نشست عصرانه ابتدا او را مسموم کردند و وقتی دیدند که او از پا در نیامده بعد از ضرب و شتم بسیار او را در رودخانه نیوا غرق کردند. در مورد خانواده او نیز نا گفته ها بسیار است ٬بعد از انقلاب بلشویک ها ٬ انها فراری شدند ٬  از بین آنها دخترش ماترینا توانست به فرانسه فرار کند و از آنجا به آمریکا رفت و در سال ۱۹۷۷ در آنجا درگذشت ولی همسر و دیگر دختر و پسرش در سال ۱۹۲۰ دستگیر وبه اردوگاهای مخوف سیبری تبعید شدند و همانجا درگذشتند. او به هر حال شخصیت تاثیر گذار و بزرگی در تاریخ روسیه تزاری بشمار می اید و حکومت کمونیستی شوروی سالها در مورد او به بدی یاد کرد و داستانهای زیادی در مورد او نوشتند ٬ولی بعد از فروپاشی شوروی و با توجه به آزادی دینی دوباره خیلی ها به جمع مریدانش پیوستند و او را در حد یک قدیس بالا بردنددر ادامه مطلب به لیستی از  فیلمهایی که در مورد او ساخته شده می پردازم و همچنین چند عکس از او که البته دوتا شون هم بالای ۱۸ ساله و بیشتر به کسایی که براشون جالبه توصیه می کنم ببینند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 24 Jan 2010ساعت 0:0 AM  توسط بابک  | 

یک دکتری داریم که بازنشسته شده ولی باز میاد سر کار ٬آخر تجربه است. سزارین رو ۲۰ دقیقه ای انجام میده ٬تشخیص هاش حرف نداره ٬ولی یک مشکل بزرگ داره اونم اخلاقشه٬ یعنی روزایی که کشیک  هست باید با احتیاط از کنارش رد شد ٬چون اولا" تا ساعت ۸ غروب اعصاب نداره و اگر مجبور بشی باهاش بری اتاق عمل ٬اونقدر باید سریع و درست عمل کنی که فحش نخوری و اگر حواست نباشه ممکنه با پنست یا چیزی بزنه رو دستت٬ بعد ساعت ۸ آقا میره اتاق خودش و بعد از خوردن یک بطری کنیاک ٬تخت می خوابه و همه نفس راحت میکشن٬ ولی اصل ماجرا از ساعت ۳ صبح به بعد شروع میشه که بسته به نوع کنیاکه داره یعنی یهو دیدی اومد و به زمین و زمان فحش داد و یا اومد نشست شاد و خندان برات از خاطرات قدیمش گفت. اینو تا اینجا داشته باشید تا برم سر اصل ماجرا ٬من دو هفته پیش باهاش کشیک بودم ٬ کشیک آرومی بود تو اون شب ده تا زایمان طبیعی داشتیم و اصلا عملی در کار نبود ٬این دکتر ما هم اونروز بدون کنیاک بوده انگار ٬با رزیدنت ها نشسته بودیم که اومد تو بخش همه یه جورایی ناپدید شدن و تا به خودم بیام دیدم  رسید به من ٬ با احتیاط سلامی دادم و با هاش دست  دادم که گفت : حماس!!! فلسطین!!!.... منم با روی گشاده: نه! ایران ... پرسیا....اون:خوب همون حماس ! مسلمان... دیدم بهتره بحث نکنم سری تکون دادم و از کنارش رد شدم که گفت :یک کاری برام میکنی . حالا موندم چی می خواد بگه ٬ که گفتش: بگرد ببین کی کنیاک داره ٬ تا نیم ساعت دیگه اتاق من باش و رفت . حالا این رفته مسخره بازی رزیدنت سال دو بودیا و یانا شروع شده در همین حین کشیک دوم هم که یک خانوم بسیار ترسو هست میگه نبری براش ها ٬ بعدش دیونه میشه... خلاصه مونده بودم چکار کنم ٬ از طرفی می دونستم تو بخشی که من کار میکنم تو یخچال مون یه بطری هست و از طرفی اینا میگفتن این الان بخوره بیا درستش کن که دیدم زنگ زد به تلفن بخش و تا جواب دادم خودش بود که می گفت :چه غلطی می کنی ٬زود باش بیار دیگه...  خلاصه منم تا دیدم اوضاع بدتر نشده و رفتم از بخشمون برش داشتم و بردم براش که نیشش باز شد و حالا میگه بشین بیا یه پیک بخور ٬ میگم من سر کار هستم نمی تونم با نگاه  تمسخر گونه منو نگاه میکنه میگه یعنی من الان تو پلاژم.... خلاصه تو همون موقع دیدم  بچه ها زنگ زدن و من همونو بهانه کردم و اومدم بالا٬ گذشت و ساعت شد دور و بر چهار صبح که آقا اومد بالا ٬ سرخوش و شاد و خلاصه جلوی همه گفت: این دکتر رو میبینید ٬ یک پرس(ایرانی) واقعیه...من سالها در موردشون تحقیق کردم همون موقعی که رییس جراحی زنان کل منطقه قفقاز بودم ٬ایرانی ها با همه شون فرق دارن اینا صاحب تمدن قدیمی هستن و خلاصه از سیستم قنات و زعفران و پسته ایرانی گفت و در آخر هم اضافه کرد : ولی با این همه هیچ وقت به خاطر قتل گریبایدوف شما رو نمی بخشم... خلاصه مثل اینکه کنیاکش خوب بود و اون برامون از سمرقند و بخارا گفت از تاجیکستان و ازبکستان تا که رسید به  پلوی ازبکی که در جهان معروفه٬ حسرت جوانی رو تو نگاهش میشد خوند ۴۰ سال پیش بازنش که متخصص اطفال بوده به دهات اونجا برای ماموریت رفته بوده و زایمان میگرفته ٬جراحی میکرده ٬ و از احترامی که اونا بهش می ذاشتن ٬از رسومشون و از آشپزیشون می گفته واینکه هنوز اون نوع پلو رو هیچ جا نخورده که ناتاشا رزیدنت سال یک از عدس پلو من تعریف کرد اونم گفت اگه می تونی پلوی ازبکی درست کن بعد ببین چیه اقا ما هم جو گیر شدیم گفتم تو کشیک بعدی براتون پلوی ازبکی میارم تا اینکه همین یکشنبه گذشته باهاش کشیک داشتم٬ کلی تو اینترنت گشتم و حتی به سایت های ازبکی رفتم و تو یوتیوب چند تا فیلم آموزش ی پیدا کردم و خلاصه  با کلی دردسر گوشت گوسفند خوب پیدا کردم (چون اینجا بیشتر گاو یا خوک مصرف می کنن)و براش درست کردم٬ و وقتی اولین قاشق رو خورد ٬چشمهاش و بست و گفت منو به اونجا بردی و رضایت رو تو صورتش می شد دید٬خلاصه همه کلی خوششون اومد و منم یه غذای جدید یاد گرفتم ٬البته حیف که ازش عکس نگرفتم ولی یه عکس از اینترنت براتون می ذارم بهمراه فیلم تهیه اش تو یوتیوب:

پلوی ازبکی

 

 

 

 

 

 

طرز تهیه پلو ازبکی در یوتویوب

امیدوارم اگر درست کردید ارش خوشتون بیاد

گریبایدوف در ویکی پدیای فارسی

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 19 Jan 2010ساعت 3:36 PM  توسط بابک  | 

اگر عباس معروفی عزیز ٬از همین الان بشینه خونه و کاری انجام نده باز ادبیات ایران بهش مدیونه ٬اونم بخاطر اثر جاودانه سمفونی مردگان. حالا چرا من رفتم سراغ این کتاب ٬خودش داستان مفصلی داره.شب سال نو احساس کردم تب دارم٬ و بعد از مدتی سرفه هم به اون اضافه شد با دارو خودمو روپا نگه داشتم تا به مهمونی که دعوت بودیم برم و بعد از اون ٬روز اول ژانویه با علایم آنفلونزای شدید از خواب بیدار شدم و دیدم اگر خونه بمونم و  دارو درمان رو شروع کنم این شازده پسر ما هم که آخر مقاومت بدنی هست حتما" مریض میشه ٬برای همین مثل یک پدر فداکار به اورژانس زنگ زدم و نتیجه اش این شد که شش روز اول سال ۲۰۱۰ در بیمارستان ٬اونم بخش عفونی بستری شدم. و در این شش روز سمفونی مردگان عباس معروفی عزیز شدمونس شب و روز من و انقدر سعی می کردم آهسته بخوانم ٬که زود تمام نشه و من مجبور نشم برای چهارمین بار بخوانمش . بخصوص مومان سوم که شاهکاری هست برای خودش. خلاصه برگشتم خونه و مشتاقانه منتظر خواندن وبلاگ های شما .      فعلا تا بعد

+ نوشته شده در  Wed 6 Jan 2010ساعت 9:29 PM  توسط بابک  |