|
نوشته های بابک طاهررفتار
|
کوچه تنهایی....
یکی گفت دستهایت را به من بده . شایدسبز شوند در زمین خشکیده زمان
دیگری گفت چمهایت را به من بده .شاید روشنایی ام دهد در این ظلمت زمان
از دور خواهشی گفت پاها یت را به من بده .شاید فراری ام دهد از خفقان زمان
و آخری گفت صدایت. صدایت را به من بده
شاید فریادی زنم از بیداد زمانهمه را بخشیدم و بی امید و ناتوان نشستم به تماشا ی زمان
سکوت تو بود وگریه بهار...
"گفتم غم تو دارم. گفتا غمت سر اید"
همیشه زمزمه ام بوده در هر سن وهر زمانی
ولی در پس این زمزمه همیشه دنبال یک چیز دیگر می گشتم که ازقدرت من خارج بوده
شاید همان دست ازغیب برون امده باشد ویا یک خیال شیرین بعد از افتادن مشکلها.
باورم هست که در خود نشکستن شیرین تر ازشکست غمهاست
به امید روزی که همه غم ها سراید.
سالها و سالهاست که انرا می گو یند به هر نوع زبانی و به هر نوع اشاره ای.
ساده است و بی پیرایه ولی چون سرو استوار و چون سیب با طراوت.
زیباست وقتی دلها را به هم پیوند می دهد و چه مظلوم وقتی بی جواب است.
نمی دانم به قول اخوان شاید "هوا بس ناجوانمردانه سرد است..."
ولی من برای شما این سرود سبز اشنایی را می خوانم ومی دانم با اینکه اینجا سرد است شاید کسی بخواهد سکوت سرما را بشکند و با من هم اهنگ شود که قشنگی این سرود در همخوانی اش است.
پس می خوانمش سلام