تبليغاتX
اینجا سرد است...
نوشته های بابک طاهررفتار

کوچه تنهایی....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 20 Dec 2005ساعت 1:48 AM  توسط بابک  | 

برف باریده سخت هم...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 20 Dec 2005ساعت 1:42 AM  توسط بابک  | 

یکی گفت دستهایت را به من بده . شایدسبز شوند در زمین خشکیده زمان

دیگری گفت چمهایت را به من بده .شاید روشنایی ام دهد در این ظلمت زمان

از دور خواهشی گفت پاها یت را به من بده .شاید فراری ام دهد از خفقان زمان

و آخری گفت صدایت. صدایت را به من بده شاید فریادی زنم از بیداد زمان

همه را بخشیدم و بی امید و ناتوان نشستم به تماشا ی زمان

+ نوشته شده در  Tue 20 Dec 2005ساعت 1:30 AM  توسط بابک  | 

خاطرم هست روزی که یکی از بچه های کلاس...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 17 Dec 2005ساعت 3:32 PM  توسط بابک  | 

سکوت تو بود وگریه بهار...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 17 Dec 2005ساعت 3:25 PM  توسط بابک  | 

"گفتم غم تو دارم. گفتا غمت سر اید"

همیشه زمزمه ام بوده در هر سن وهر زمانی

ولی در پس این زمزمه همیشه دنبال یک چیز دیگر می گشتم که ازقدرت من خارج بوده

شاید همان دست ازغیب برون امده باشد ویا یک خیال شیرین بعد از افتادن مشکلها.

باورم هست که در خود نشکستن شیرین تر ازشکست غمهاست

به امید روزی که همه غم ها سراید.

+ نوشته شده در  Wed 14 Dec 2005ساعت 1:37 AM  توسط بابک  | 

همیشه برای اشنایی باید گفتش شاید تکراریست ولی باید سرودش.

سالها و سالهاست که انرا می گو یند به هر نوع زبانی و به هر نوع اشاره ای.

ساده است و بی پیرایه ولی چون سرو استوار و چون سیب با طراوت.

زیباست وقتی دلها را به هم پیوند می دهد و چه مظلوم وقتی بی جواب است.

نمی دانم  به قول اخوان شاید "هوا بس ناجوانمردانه سرد است..."

ولی من برای شما این سرود سبز اشنایی را می خوانم ومی دانم با اینکه اینجا سرد است شاید کسی بخواهد سکوت سرما را بشکند و با من هم اهنگ شود که قشنگی این سرود در همخوانی اش است.

پس می خوانمش     سلام

+ نوشته شده در  Tue 13 Dec 2005ساعت 0:12 AM  توسط بابک  |