|
نوشته های بابک طاهررفتار
|
الان بیست روزی هست که کلاس نرفته ام .....
چند روز پیش بود که اتفاقی فیلم بینوایان رو دیدم . شاهکار ویکتور هوگو در مورد فیلم و بازیگرانش قصد صحبت ندارم هر چند که نمی توان از بازی زیبای ژرارد دی پاردیو در نقش ژان والژان و جان مالکوویچ در نقش بازرس ژاور نام نبرد
برای من ابتدا موضوع بینوایان جالب توجه است و این که اکثر ما ایرانی ها با این کتاب در حد همان سریال کارتونی که در دهه ۶۰در ایران پخش شد آشنایی داریم البته منظورم بچه های هم نسل خودم است و اینکه خیلی ها نمی دانند که ویکتور هوگو یک نویسنده بزرگ سیاسی بود و کتاب زیبای بینوایان در مورد فرانسه همان روزگار است من چند سال پیش که در ایران بودم این کتاب را خواندم و واقعا مجذوب آن شدم .
چیزی که ما از آن کارتون دیدیم فقط بخشی از کتاب اول بود و داستان دخترک و دزد شهردار شده است ولی واقعیت داستان تا بزرگ شدن و ازدواج کوزت و مرگ ژان والژان ادامه دارد که در همین اثنا به خانواده ی تناردیه وچند شخصیت جانبی دیگر می پردازد
در این جا قصد دارم به شخصیت مرموز بازرس ژاور بپردازم
او یک فرد با شخصیت منفی بنظر می رسد که از ابتدا تا نیمه های پایانی داستان در به در دنبال چهره دوست داشتنی والژان است ولی این یک بخش از شخصیت او است وقتی در افکار و اعمالش دقت می کنیم می بینیم او یک بازرس وظیفه شناس هست که در خیلی از جا ها بر خلاف خلق و خوی خودش رفتار می کند که غیر منتظره است مثل به زندان نیانداختن فانتین که فاحشه شده یا دادن شانس یک ساعته به والژان ولی نقطه اوج داستان جایی است که او والژان را می بخشد و در آخر خود کشی می کند به نظر من واقعا ویکتور هوگو با ایجاد این شخصیت به شاهکار بزرگی دست زده و این کشمکش بین او و والژان بر زیبایی اثر دوچندان می افزاید
در مورد این اثر جاودانه در ایران ظلم شده چه با سانسور این فیلم یا سریال که در ایران پخش شد و چه با کم محلی به این کتاب
در پایان باید بگویم که خواندن این اثر جاودانه را به همه توصیه می کنم تا بیشتر با شخصیت بزرگ این نویسنده نامدار فرانسوی آشنا شوید
همه جا قرمز بود حتی آسمان
همه جا سکوت بود حتی دل من
قدمهای لرزانم را باد همراهی می کرد
{کادر بسته ای با محیطی قرمز مثل یک پرده ی قرمز جلوی تصویر}
و برگهای خزان زده می ریختند بی صدا
عطش رسیدن به دور در بندبند بدنم بود و عطش تشنگی در ضمیرم
همه جا قرمز چون خون
لرزان و خمیده می رفتم تا به به یک گل رسیدم
قرمز بود رنگ محیط
بی درنگ چیدمش....
تصاحب بهترین چیز در بدترین موقعیت و حس مالکیت مطلق با وجود دوستی بی پایان
آرام از صحنه خارج می شوم محیط سیاه است؟ نه او با محیط فرق دارد
از همه وحشتها می گذرم و به نور مطلق می رسم
بین رویای خودم و واقعیت وجودم فاصله است و اما گل رنگش زیباست و بدون توصیف
و من بی نهایت شاد و اما گل با تبسمی شیرین
{شاید من این طور تعبیر می کنم} به من نگاه می کند وقتی که من تشنه ام و او هم
بی اختیار می بوسمش و نازش می کنم
در سکوت مطلق وصدای خاموش
هنوز دو دلم که این گل به این قشنگی را بچینم یا نه
*****
- بچین..... بچین
- ........
چیدمش......
و بی اختیار می گریم فکر میکنم گل گفت آخ!......
***
- بچه ها درس امروز اصول اولیه گلخانه!!!
تصویر گلخانه ای در پرده ظاهر می شود
همه چیز قرمز است حتی گلها
کسی چراغ کلاس را خاموش می کند....
تیر ماه ۷۹