|
نوشته های بابک طاهررفتار
|
نشسته بودم و داشتم کانال ها رو با لا پایین می کردم که اتفاقی تبلیغی دیدم در مورد یک برنامه مستند و زمانش دقیقا یک ساعت قبل از این نوشته بود بی صبرانه منتظرش بودم ٬برنامه ای که در مورد یکی از شنیع ترین و فجیع ترین جنایات بشری بود ٬ و آن چیزی نبود جز پرداختن به ناگفته های قتل آخرین تزار روسیه نیکلای دوم وخانواده اش در سالروز کشته شدنشان ۱۷ جولای 
سالهاست که از این قتل اسرار آمیز فیلمها و نوشته ها و اسناد گوناگونی منتشر می شود و حتی چندین آناستازیا (یکی از دختران تزار) در گوشه های مختلف جهان پیدا شدند که همگی تقلبی بودند تا اینکه بعد از۸۰ سال دولت روسیه تصمیم به فاش کردن این اسناد محرمانه از رده خارج گرفت و امشب جدیدترین مستند را در ۹۱ سالگی این جنایت پخش کردند.
در بین قاتلان چهار نفر نقش اصلی را ایفا می کردند که دو نفر از آنها بعد ها خاطرات خود را مکتوب کردند .یکی از آنها بعد از ۷سال از آن ماجرا به فرانسه مهاجرت کرد و قصد داشت کتابی با عنوان اسرار قتل خانواده رومانف منتشر کند که دریک صبح پاییزی جسد او را در کنار راه پله خانه اش یافتند و دومی با ترس از این مسئله هیچگاه آن را منتشر نکردتا اینکه بعد ار فوتش در سال ۱۹۷۵ و در زمان خروشچف از روی دو نوشته پی به مکان حدودی اجساد بردند و توانستند در کل ۹ اسکلت پیدا کنند و این قضیه با توجه به سیستم آنزمان شوروی در نهایت سکوت به تحقیق بر درستی اجساد انجامید
آنچه امشب پخش شد همگی به ترتیب زمانی به این واقعه می پرداخت و با تطابق دادن به کتاب نیمه کاره و دستنوشته های آن دو شاهد و آزمایشات اولیه در سال ۱۹۷۵ و بعد از آن در سال ۹۱ که با کمک کشور های انگلیس و ژاپن انجام شد به این نتیجه رسیدند که ۵ تن از اسکلت ها مربوط به خانواده تزار می باشد یعنی خود نیکلای دوم و همسرش به همراه سه دخترش و بقیه مربوط به پزشک خانوادگی دکتر بوتکین و خدمتکاران بود که همگی بعد از به قتل رسیدن در خانه مهندس ایپاتوو٬ رویشان اسید سولفوریک ریخته بودند و دفن شده بودند.
به هر حال در سال ۱۹۹۸ در یک مراسم با شکوه و با حضور باریس یلتسین رییس جمهور سابق روسیه همگی به خاک سپرده شدند ولی هنوز معمای آن دو جسد در جای خودش باقی بود یعنی هنوز اسکلت های پسر خانواده الکسی و یک دختر دیگر ماریا پیدا نشده بود که با خواندن چند باره اسناد وعکسی از یکی از قاتلان که در همان حوالی گرفته شده بود در چند صد متری مکان اولیه در سال ۲۰۰۴ اسکلت ها پیدا شدند که اینبار با کمک آزمایشگاهای پیشرفته آمریکایی نمونه ژنتیکی آنها با پدر و مادر همخوانی داشت و صحه بر واقعی بودن آنها می گذاشت . آنها هم در مراسمی در کنار خانواده به خاک سپرده شدند و این راز طولانی برای همیشه بسته شد
من از وقتی که به اینجا امدم خیلی در مورد این خانواده تحقیق کردم و حتی ساعتها با اساتید ادبیات و تاریخم در مورد این واقعه به بحث نشستم چه استاد کمونیست دو آتشه و چه ازادیخواه امروزی همگان برا این نکته تاکید داشتند که قتل این خانواده لکه ننگی در تاریخ روسیه و به خصوص بر انقلابیون بلشویک بود که هرگز پاک نمی شود.
در مورد این خانواده در ویکی پدیای فارسی
سایتی به زبان انگلیسی در مورد این خانواده بهمراه عکس های فراوان
صبح که پاشدم دیدم این لوله زیر سینک آشپزخونه داره چکه می کنه خودتون حدس بزنید چه حالی شدم. بعد هم گرمای این روزا که واقعا فاجعه ای هست برای خودش موندم تو هوای ایجا ٬از دو ماه دیگه سرما شروع میشه ٬حالا هم که از گرما نمی تونم نفس بکشم. البته بماند که مردم اینجا تا آخرین ذره وجودشون از آفتاب استفاده می کنن ٬دیگه کم مونده وسط خیابون حمام افتاب بگیرن.
نشستیم در خانه مشغول دانلود کردن و فیلم دیدن البته دیگه حجمی برای کامپیوتر و هارد دیسک اکسترنالمون باقی نمونده و البته دلم نمی یاد دانلود شده های قبلی رو پاک کنم.(چقدر به کپی رایت احترام می ذارم نه؟)
۵ سیزن لاست رو در سه هفته و ۴روز دیدم.
بسی لذت بخش بود٬ اصولا سریال رو باید اینجوری دید حوصله منتظر موندن رو ندارم حالا اگه روزانه پخش بشه قابل تحمله...
من اصولا سینمای اروپا رو بیشتر از امریکا م
ی پسندم و در همین راستا سینمای ایتالیا و بعد فرانسه .
کلی فیلم معروف٬ برنده جشنواره کن ٬....دانلود کردم ولی نمی دونم چرا از سینمای اسپانیا شروع کردم و با کارگردان بزرگی مثله Pedro Almodovar اولین فیلمی که دیدم٬ Hable Con Ella یا در واقع همون ُTalk to Her بود فیلم قشنگی بود که البته بعد از دیدن تقریبا شش اثر از این کارگردان یک مقاله خوبی ازش بیرون میارم
خیلی دلم هوای کتاب ایرانی کرده٬ یادش به خیر چه کتابخونه ای برای خودم درست کرده بودم. دلم می خواد مثه سابق دوباره شروع کنم و تمام کارهای احمد محمود رو بخونم یا کلیدر رو برای بار سوم یاآتش بدون دود رو برای بار دوم ٬ ولی حیف که در دسترس
م نیستن باز جای شکرش باقیه که سمفونی مردگان استاد معروفی رو اینجا دارم پس برای بار چهارم شروعش کردم . چه قلمی داشته این نویسنده٬ دیوانم میکنه....
آخرین بخش زندگی روزمره هم غذا دادن به پسر می باشد که واقعا با اعمال شاقه ست یعنی بنده نقش انواع موجودات دوپا٬ چهار پا و گهگاهی نجات غریقان رو بازی می کنم تا شازده سه قاشق غذا میل کنند ....
روزها به سرعت می گذرند و فعلا خبری از ایران آمدنمان نیست تا ببینیم خدا چه می خواهد.
پی نوشت: متوجه شدم که اسماعیل فصیح هم رفت در چهارده سالگی بوسیله داستان جاویدش بااو آشنا شدم و لحن دوست داشتنی نوشته هایش .
روحش شاد باد
فارغ التحصیلی ما هم خورد به این روزا ......
بلاخره تموم شد. قکر می کردم خیلی چیزا بعدش عوض میشه ولی حس خاصی نداشتم شاید برای این روزاست نمی دونم.
اینم عکس اون روز :
من نفر اول از چپ ٬ مکان آمفی تاتر بزرگ شهر