تبليغاتX
اینجا سرد است...
نوشته های بابک طاهررفتار
نمی دونم چرا همیشه اینجوری میشه ٬این دومین باریه که بعد از یک روز پر دردسر که وقت نکرده بودم سری به نت بزنم فردایش ٬که واردش شدم شوکه میشم .صفحه خانگی نتم رو رو با٬لا٬ترن تنطیم کردم برای همین اولین چیزی که میبینم٬ چند خبر با امتیاز بالاست و بعد چشمم به موضوعات داغ می افته و اون موقع است که نمی دونم باید گریه کنم یا...اولین بار دیدن خبر فوت مرحوم شکیبایی بود که منو چند دقیقه ای میخکوب کرد و حالا رفتن مشکاتیان عزیز... میگن انگار دنیا رو سر ادم خراب میشه  یا انگار آب سرد رو ادم ریخته باشن٬ چند دقیقه ای همین طور مات و مبهوت به مونیتور نگاه می کردم . با خودم می گفتم یعنی این یکی هم رفت ... دردناکه دردناک٬ چون هر دوشون تو اوج پختگی و مهارت رفتند٬که انتظارش رو نداشتیم.

 به هر حال یکی دیگه از بزرگای هنر کشور رفت و این دردناکه چون هنرمند یعنی خلاقیت و به راستی او خلاق بود  و حالا باید افسوس همه اون روزایی رو خورد که او در گوشه ای عزلت گزیده بود و کاری بیرون نمی دادو حالا بعد از عزلت نشینی دیگر نوای جادویی سازش و آهنگهای جدید و شاهکارش را نمی شنویم. امروز یکی از روزهای بد زندگیم بود . چون "من از مرگ بیزارم ٬ من از مرگ بیزارم"

و همینطور که تصنیف شیدایی استاد را زمزمه می کنم در دلم می گویم :"نه٬ من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم"

 


پ.ن: تو نظرا دیدم که بعضی از دوستان مشکاتیان رو حتی نمی شناسند و این یعنی دردی دو برابر ٬البته از دوستان ایرادی نیست چون مسئول این نا آشنایی کسی نیست جز سازمان  و یا وزرات خانه ای مرتبط به هنر... در زیر لینک بیو گرافی ایشان را می گذارم

بیوگرافی مرحوم استاد مشکاتیان

+ نوشته شده در  Tue 22 Sep 2009ساعت 6:48 AM  توسط بابک  | 

سلام

حس عجیبی  وقتی کسی ندونه خونه واقعیش کجاست.

خیلی دل کندن از اونجا برام سخت بود به خصوص اون خداحافظی های لعنتی با دغدغه دیدن دوباره همون آدمایی که دوستشون داری ولی همون مقدار هم می خواستم برگردم به سکوت خلوت خودم. بلاخره برگشتیم  و هیچ چیز زیباتر از برق شوق دیدن اسباب بازیهای قدیمی در چهره پسرکم نبود که مشتاقانه آنها را لمس می کرد....

کلی کتاب آوردم بهمراه خوراکی هایی که در اینجا یافت می نشود .از کلوچه فومن و زیتون پرورده گرفته تا پودر موسیر و ترشی مخلوط مهرام

خوب بود . ولی نتونستم دل سیر شهر رو ببینم در عوض دوهفته ای رکورد زدم و به همت مهمونی های زیاد شش کیلو چاق شدم که از بدو ورود رفتم تو رژیم لاغری .

کلی مطلب جدید دارم که بزودی می نویسم

 پس منتظر باشید.

 

+ نوشته شده در  Fri 21 Aug 2009ساعت 1:6 AM  توسط بابک  | 

از اونجایی که همه کار های من دقیقه نودی هست دو هفته ای اومدم ایران ... دیگه نمی شد موند....

چند روز دیگه بر می گردم

تو بازی دوست عزیزم صدف خانم هم شرکت می کنم

وبلاگ دوستان رو هم می خونم  ....

فعلا ....

+ نوشته شده در  Thu 13 Aug 2009ساعت 8:16 PM  توسط بابک  | 

نشسته بودم و داشتم  کانال ها رو با لا پایین می کردم که اتفاقی تبلیغی دیدم در مورد یک برنامه مستند و زمانش دقیقا یک ساعت قبل از این نوشته بود بی صبرانه منتظرش بودم ٬برنامه ای که در مورد یکی از  شنیع ترین و فجیع ترین جنایات بشری بود ٬ و آن چیزی نبود جز پرداختن به ناگفته های قتل آخرین تزار روسیه نیکلای دوم وخانواده اش  در سالروز کشته شدنشان ۱۷ جولای خانواده آخرین تزار در سال 1910

 

                                  

سالهاست که از این قتل اسرار آمیز فیلمها و نوشته ها و اسناد گوناگونی منتشر می شود و حتی چندین آناستازیا (یکی از دختران تزار) در گوشه های مختلف جهان پیدا شدند که همگی تقلبی بودند تا اینکه بعد از۸۰ سال دولت روسیه تصمیم به فاش کردن این اسناد محرمانه از رده خارج گرفت و امشب جدیدترین مستند را در ۹۱ سالگی این جنایت پخش کردند.

 

در بین قاتلان چهار نفر نقش اصلی را ایفا می کردند که دو نفر از آنها بعد ها خاطرات خود را مکتوب کردند .یکی از آنها  بعد از ۷سال از آن ماجرا به فرانسه مهاجرت کرد و قصد داشت کتابی با عنوان اسرار قتل خانواده رومانف منتشر کند که دریک صبح پاییزی جسد او را در کنار راه پله خانه اش یافتند و دومی با ترس از این مسئله هیچگاه آن را منتشر نکردتا اینکه بعد ار فوتش در سال ۱۹۷۵ و در زمان خروشچف از روی دو نوشته پی به مکان حدودی اجساد بردند و توانستند در کل ۹ اسکلت پیدا کنند و این قضیه با توجه به سیستم آنزمان شوروی در نهایت سکوت به تحقیق بر درستی اجساد انجامید

آنچه امشب پخش شد همگی به ترتیب زمانی به این واقعه می پرداخت و با تطابق دادن به کتاب نیمه کاره و دستنوشته های آن دو شاهد و آزمایشات اولیه در سال ۱۹۷۵ و بعد از آن در سال ۹۱  که با کمک کشور های انگلیس و ژاپن انجام شد به این نتیجه رسیدند که ۵ تن از اسکلت ها مربوط به خانواده تزار  می باشد یعنی خود نیکلای دوم و همسرش به همراه سه دخترش و بقیه مربوط به پزشک خانوادگی دکتر بوتکین و خدمتکاران بود  که همگی بعد از به قتل رسیدن در خانه مهندس ایپاتوو٬ رویشان اسید سولفوریک ریخته بودند و دفن شده بودند.خانه مهندس ایپاتوو که همگی در ان به قتل رسیدند به هر حال در سال ۱۹۹۸ در یک مراسم با شکوه و با حضور باریس یلتسین رییس جمهور سابق روسیه همگی به خاک سپرده شدند ولی هنوز معمای آن دو جسد در جای خودش باقی بود یعنی هنوز اسکلت های پسر خانواده الکسی و یک دختر دیگر ماریا پیدا نشده بود که با خواندن چند باره اسناد وعکسی از یکی از قاتلان که در همان حوالی گرفته شده بود در چند صد متری مکان اولیه در سال ۲۰۰۴ اسکلت ها پیدا شدند که اینبار با کمک آزمایشگاهای پیشرفته آمریکایی نمونه  ژنتیکی آنها با پدر و مادر همخوانی داشت و صحه بر واقعی بودن آنها می گذاشت . آنها هم در مراسمی  در کنار خانواده به خاک سپرده شدند و این راز طولانی برای همیشه بسته شد

من از وقتی که به اینجا امدم خیلی در مورد این خانواده تحقیق کردم و حتی ساعتها با اساتید ادبیات و تاریخم در مورد این واقعه به بحث نشستم چه استاد کمونیست دو آتشه و چه ازادیخواه امروزی همگان برا این نکته تاکید داشتند که قتل این خانواده لکه ننگی در تاریخ روسیه و به خصوص بر انقلابیون بلشویک بود که هرگز پاک نمی شود.

 

در مورد این خانواده در ویکی پدیای فارسی

 سایتی به زبان انگلیسی در مورد این خانواده بهمراه عکس های فراوان

+ نوشته شده در  Fri 17 Jul 2009ساعت 11:56 PM  توسط بابک  | 

اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم

فارغ التحصیلی ما هم خورد به این روزا  ......

بلاخره تموم شد. قکر می کردم خیلی چیزا بعدش عوض میشه ولی حس خاصی نداشتم شاید برای این روزاست نمی دونم.

اینم عکس اون روز :

جشن فارغ التحصیلی       

 

 

 

 

 

 

من نفر اول از چپ ٬ مکان آمفی تاتر بزرگ شهر          

+ نوشته شده در  Mon 29 Jun 2009ساعت 3:4 AM  توسط بابک  | 

سلام

راستش حس نوشتن نبود. نمی دونم چرا اینطوری شدم اصلا نمی نویسم ٬خسته ام٬ پزشکی خوندن یه چیزی تو مایه های دیونگیه  و این چند ماه آخر یعنی باید یه جوری دوپینگ کنی که بتونی تا اخر بری خلاصه بگذریم.

یه امتحان داشتیم خدا ٬یعنی کل این چند سال تحصیلیت به این یه امتحان وصل بود اگه می افتادی باید یه سال خونه می نشستی تا با سال پایینی ها دوباره می دادی (اینم سیستم دانشگاه ما) برای همین این مدت نمی نوشتم خلاصه نتیجه اش که اومد انگار بار چند ساله از رو دوشم برداشته شد از کل ۶۸ نفر کورس ما ۲ نفر افتادن که بیچاره ها باید یه سال منتظر بمونن خدایی تصور دوباره نوشتنش هم کلی عذابم میده.

کلی فیلم دانلود کردم که ببینم همینطور کتاب که بخونم. ولی هنوز ۴ تا امتحان مونده که البته به سختی اون اولی نیست.

هنوز تصمیم قطعی برای تخصص نگرفتم  ٬یک رشته مورد علاقه دارم و دپارتمانش هم کلی برای خودش برو بیا داره از طرفی یکی از پروفسوراش استاد خودم بوده و از بابت امتحانش هم موردی نیست ولی یکم شهامت می خواد که بد جور ذهنم درگیرشه.بعد اون تو اینا بیشتر حق انتخاب دارم  ( مغز و اعصاب٬چشم٬پوست).

فعلا احساس خوبی دارم  تا بعد.

 

 

+ نوشته شده در  Fri 22 May 2009ساعت 3:10 AM  توسط بابک  | 

تاحالا شده  که فضای فکری تون تیره بشه  و مثه ابر سیاهی غمبرک بزنه کنج دیوار ذهنتون و  شما به خودت بیایی ببینی چقدر از خودت دور شدی و دلت هوای خود خودت رو بکنه  . هوای اون روزای سرد زمستونی که کنار اون توییست نفتی با صدای شر شر بارون و قل قل سماور از خواب بپری نخوای از رخوت رختخواب بیرون بیایی و آواز  حزین مادر بزرگت که تو دشتی می خونه تو وجودت بره یا بری تو اون روزای خوب عید که یه کتاب پدر مادر دار مثه کلیدر دستت گرفتی تار لطفی با صدای شجریان که بهار دلکش رو بعد اون آواز ابوعطا می خونه تو رو تو یه دنیای دیگری ببره و کتاب میخکوبت بکنه نتونی کاست رو  حتی عوض کنی همون طور که زمان زمانه رو نتونستی عوض کنی و به خودت می یایی می بینی ده ساله که مادرت نیست و تو هنوز بعضی صبحا از خواب می پری صداش می زنی  اونوقته که واقعیت مثه پتک می خوره تو سرت و وقتی تو غربت باشی میشه یه قطره اشک و قل می خوره از کنج چشات و زنت هاج واج نگات می کنه که چت شده سر صبحی و  تو یاد خود خودت می افتی که هنوز تو اون سالهاست تو اون روزای خوب که شاید اون موقع خوب نبودن...

 پ. ن۱ :فضای ذهنم هنوز ابریست.....

پ.ن۲: هنگام نوشتن این ومطلب آلبوم سرود مهر استاد شجریان رو گوش می کردم
+ نوشته شده در  Tue 17 Mar 2009ساعت 2:8 AM  توسط بابک  | 

چقدر  زود می گذرد این زمان و چقدر حافظه تاریخی مان کدر تر می شود .انگار همین چندی پیش بود که او رفت و دنیای داستان نویسی ایران را با طرح ها و ایده هایش تنها گذاشت مثل علی حاتمی  مثل شاملو ومثل ....

اولین بار همسایه هایش را خواندم وبعد داستانهای کوتاهش که به سختی گیر می آمد و وقتی مصاحبه اش را با خانم گلستان خواندم بی تاب درخت انجیر معابدش شدم تا نوشته اش کامل شود و چاپ شود و باز انتظار و انتظار که دیگر عجل او را مجالی نداد و خیلی از دوست دارانش را عزادار کرد...زنده یاد احمد محمود

براستی احمد محمود یکی از ارکان نویسندگی نوین ایران بود که تاثیر گذاریش بر نویسندگان جوان غیر قابل انکار است اما در عجبم چرا خیلی ها هنوز او را آنطور که باید نمی شناسند. نوسینده خطه جنوب که با داستانهایش شما را به آنجا می برد و شاید سالها با شخصیت هایش شما را درگیر می کند. مگر می شود که مدار صفر ارجه اش را خواند و از باران و مائده ونوذر غافل ماند یا خالد_ داستان یک شهرش را در جای جای ایران ندید...

او نویسنده ای حسی بود که با آمیختن فنون نویسندگی آثار زیبایی از خود به جا گذاشت.و شاید سالهل طول بکشد تا دوباره شاهد نویسنده ای با اعتبار کاری او باشیم.

می دانم که قدرش ندانستیم واین چیز تازه ای نیست در این زمین سوخته...

او غریب بود و غریبانه زیست و غریبانه رفت

دوازدهم مهر را به یادش گرامی می داریم.

روحش شاد.

بیوگرافی زندیاد احمد محمود در ویکی پدیا

+ نوشته شده در  Wed 3 Oct 2007ساعت 9:42 PM  توسط بابک  | 

مقاله ای خواندم  از آقای جواهری که سخت منقلب شدم ابتدا  خواهش می کنم که آن را در اینجا بخوانید :برای که می نوازید؟  

می دانید فرق ما ایرانیان با اقوام دیگر در چیست .... ما قدر هنر و هنرمند را نمی دانیم ما برای  به شهرت رسیدن از دیوار هر کس با لا می رویم. ما برای داشته های از دست رفته مان به خوبی عزاداری می کنیم . دوست عزیز در جواب نوشته شما من فقط به ذکر چند نکته بسنده می کنم:

 در دنیای امروز , سرمایه گذاری حرف اول را می زند می دانید چرا موسیقی ما به این روز افتاده چون به جای سرمایه گذاری, ما فقط ایراد می گیریم....شما یا از کنسرت گذاری چیزی نمی دانید یا از نوازندگی چون دو مقوله جدا هستند و در هیچ جای دنیا نوازنده نرخ بلیط را تعیین نمی کند... ثانیا" هر شنونده ای هم بابت هر چیزی پول نمی دهد . شما می دانید که برای یک اجرای پاواراتی در کیف بلیط در بازار عادی نه سیاه به مبلغ ۵۰۰ دلار فروخته شد  چرا؟ چون تا این لحظه فقط یک پاواراتی در جهان وجود دارد و حالا شما بوق در کرنا کرده اید که برای استاد لطفی که به حق یکی بیش نیست آن هم بعد از سی سال دوری  ۲۰ تا ۳۰ دلار بلط فروخته شده...

دوست عزیز مشکل شما قیمت بلیط هست پس چرا به مسلک و مرام استاد تاخته اید  اگر در شهرستانها اجرا نیست  چرا به استاد شجریان و علیزاده کنایه و متلک می زنید... در همه جای جهان برای موسیقی ارزش گذاری می شود برای یک موسیقی معمولی می توان با خرج دولت  موسیقی و اجرای خیابانی گذاشت و برای عموم  مجانی ولی در صدا و سیمای شما نشان دادن ساز گناه محسوب می شود چه رسد به اجرای عمومی...

به مسله اسپانسر اشاره کردم می دانید چرا موسیقی ما مهجور است چون پشتیبانی ندارد و اگر بعد از قرنی کسی پیدا شده و کاری کرده شما می گویید  کنسرت کاله علیزاده ....می دانید چرا موسیقی غرب عالمگیر شد چون کمپانی های بزرگ پشتش بودند و خواننده ای چون مایکل جکسون از رقابت بین پپسی و کوکا کولا  پدید آمد...

دوست عزیز به جای اینکه از پیران موسیقی ما ایراد بگیری و به تخریب آنها بپردازی به نسل خودت فکر  کن و در راه اعتلای آنها قدم بردار...

+ نوشته شده در  Tue 10 Jul 2007ساعت 10:25 PM  توسط بابک  | 

چند روز پیش بود که اتفاقی فیلم بینوایان رو دیدم . شاهکار ویکتور هوگو در مورد فیلم و بازیگرانش قصد صحبت ندارم هر چند که نمی توان از بازی زیبای ژرارد دی پاردیو در نقش ژان والژان و جان مالکوویچ در نقش بازرس ژاور نام نبرد

برای من ابتدا موضوع بینوایان جالب توجه است و این که اکثر ما ایرانی ها با این کتاب در حد همان سریال کارتونی که در دهه  ۶۰در ایران پخش شد آشنایی داریم البته منظورم بچه های هم نسل خودم است و اینکه خیلی ها نمی دانند که ویکتور هوگو یک نویسنده بزرگ سیاسی بود و کتاب زیبای بینوایان در مورد فرانسه همان روزگار است من چند سال پیش که در ایران بودم این کتاب را خواندم و واقعا مجذوب آن شدم .

چیزی که ما از آن کارتون دیدیم فقط بخشی از کتاب اول بود و داستان دخترک و دزد شهردار شده است ولی واقعیت داستان تا بزرگ شدن و ازدواج کوزت و مرگ ژان والژان ادامه دارد که در همین اثنا به خانواده ی تناردیه وچند شخصیت جانبی دیگر می پردازد

در این جا قصد دارم به شخصیت مرموز بازرس ژاور بپردازم

او یک فرد با شخصیت منفی بنظر می رسد که از ابتدا تا نیمه های پایانی داستان در به در دنبال چهره دوست داشتنی والژان است ولی این یک بخش از شخصیت او است وقتی در افکار و اعمالش دقت می کنیم می بینیم او یک بازرس وظیفه شناس هست که در خیلی از جا ها بر خلاف خلق و خوی خودش رفتار می کند که غیر منتظره است مثل به زندان نیانداختن فانتین که فاحشه شده یا دادن شانس یک ساعته به والژان ولی نقطه اوج داستان جایی است که او والژان را می بخشد و در آخر خود کشی می کند به نظر من واقعا ویکتور هوگو با ایجاد این شخصیت به شاهکار بزرگی دست زده و این کشمکش بین او و والژان بر زیبایی اثر دوچندان می افزاید

 در مورد این اثر جاودانه در ایران ظلم شده چه با سانسور این فیلم یا سریال که در ایران پخش شد و چه با کم محلی به این کتاب

در پایان باید بگویم که خواندن این اثر جاودانه را به همه توصیه می کنم تا بیشتر با شخصیت بزرگ این نویسنده نامدار فرانسوی آشنا شوید

+ نوشته شده در  Wed 3 Jan 2007ساعت 8:4 PM  توسط بابک  |