|
نوشته های بابک طاهررفتار
|
این سریال مانند کارهای دیگر بی بی سی٬* سریال خوش ساخت و جذابی بود و جالبتر از آن به زندگی دیک تا تور عراق ٬ صدام حسین می پردازد که یکی از منفورترین چهره های سیاسی جهان بود ٬بخصوص برای ما ایرانیها. نکته جالب دیگر ٬بازی هنرپیشه ایرانی شهره آغداشلو بود که در نقش زن صدام ایفای نقش می کرد و واقعا" در این نقش خوش درخشید . بازی روان و صدای دوست داشتنی او در این موفقیت بی تاثیر نبود.
سریال به زندگی خصوصی و سیاسی صدام حسین می پردازد و بگونه ای راوی ۳۰ سال گذشته این سرزمین است و با توجه به همسایه بودن این کشور و تاثیر آن بر زندگی ما در حمله ناجوانمردانه شان به ایران٬ عجیب به دل می نشیند. از طرفی نویسندگان این مجموعه سعی داشتند که با بی طرفی کامل به این کار بپردازند که واقعا" به این مهم دست یافته اند . و در سراسر این مجموعه بدبختی ملت عراق و روحیه ددمنشانه صدام و اطرافیانش به وضوح دیده می شود.
مورد دیگر بازی حرفه ای بازیگران این مجموعه است که شما را واقعا" به کاخ صدام می برد و چهره خشن این مرد سنگ دل را به تصویر می کشد.
دیدن این سریال را به دوست داران سریال و تاریخ معاصر پیشنهاد می کنم.
آدرس توضیح این سریال در ویکی پدیا
بیوگرافی صدام حسین بفارسی در ویکی پدیا
راستی٬ او چقدر از ایرانیان متنفر بود ....
*این سریال محصول مشترک HBO Film و BBC Two می باشد
امروز 17 ژانویه سالروز مرگ شاعریست که به زندگی درس زندگی داد.
شاید برای شما او آنقدر شناخته شده نیست اصلا"باور کنید که او برای هم وطنانش هم چندان شناخته شده نیست.
شاعری که زندگی چه بازی های سختی برایش رقم زد و اگر در هر دوره دیگری بود شاید در حال حاضر جهانیان از او بیشتر می دانستند . مگر می شود در اوج جوانی و شور وشوق شاعر باشی و همه کاره کشورت استالین باشد و تو بخواهی نظرت را بی پروا ادا کنی. بله او تمام زندگی خود را در اردوگاههای کار اجباری استالین گذراند .


در سیبیری جایی که به آن مرگ سفید می گفتند دوام آورد واز افتخاراتش عنوانی بر جای ماند به نام بازمانده از کالیما...
از او به عنوان اعجوبه شاعری در شوروی سابق یاد می شود که قدرش ندانستند وسالها بعد از مرگش کتبش اجازه چاپ گرفت...
چندی پیش یک فیلم هدیه گرفتم که تا مدتها من را باخود به هر طرف می کشاند و آن چیزی نبود جز یک مجموعه 12 قسمتی از زندگی شاعر که بر اساس خاطراتش ساخته شده بود باور کنید هنوز هم از وصفش عاجزم و فقط یک بار دیگر قدرت ساخت آثاری از این قبیل در سینمای روسیه بر من ثابت شد .


فیلمی که با هر قسمتش شما به سرمای سیبیری می روید و با نگاهی دوباره به زندگی راغب خواندن آثار شاعر می شوید.....
در پایان دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم
و سعی می کنم که در آینده چند شعر از اورا به فارسی ترجمه کنم تا به صلابت گفتار این شاعر پی ببرید .
یادش گرامی.
.
در اینترنت جستجویی کردم و هر چه از بولگاکف بیشتر می خواندم به یک نتیجه جالب می رسیدم و آن اینکه با توجه به دوستی پاسترناک با بولگاکف جای شکی برای من باقی نماند که شخصیت دکتر ژیواگو را پاسترناک از روی زندگی بولگاکف نوشته که این خود جای بحث در مجالی دیگر دارد .
می گفتم یاد مرشد و مارگاریتا افتادم و در اینترنت دیدم که فیلمی از آن ساخته شده اما هر چه گشتم نتوانستم آن فیلم قدیمی را پیدا کنم تا اینکه خوشبختانه توانستم یک سریال جدید از این رمان, که از کارهای کارگردان مطرح روسی ولادمیر بورتکو بود پیدا کنم.
تعطیلات آخر هفته به تماشای این سریال ده قسمتی گذشت و تحسین من به سینمای روسیه که قبلا" هم به آن اشاره کرده بودم. یک کار زیبا و منسجم با پرداخت فوق العاده حرفه ای و نو گرا.



خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر این کتاب را به زبان روسی بخوانم ولی فعلا" با کمبود وقت درگیرم و به دیدن این سریال بسنده کردم که واقعا" شاهکار بولگاکف را به خوبی به تصویر کشیده است .
از طرفی در گشت و گذار اینترنتی به موضوع جالبی بر خوردم که نشان در تاثیر گذاری این شاهکار در معاصران ما می دهد و آن اینکه هم سلمان رشدی در کتاب خود از این اثر الهام گرفته و هم کمال تبریزی....
پس واجب شده بود که کار آقای تبریزی را ببینم و نمی دانید چقدر بی تابش بود . اسم خوبی برایش در نظر گرفته بود و هنرپیشه محبوب من هم ایفای نقش می کرد به راستی بهتر از رضا کیانیان کسی نمی توانست از عهده این نقش کلیدی بر آید و اما خود فیلمنامه......

تبریزی بیشتر یک کارگردان طنز ساز است که این لحن را در این اثرش هم فراموش نکرده ولی الهام گرفتن از یک اثر آن هم مرشد و مارگاریتا در واقع دل می خواهد چون این مینیاتور با لغزشی از هم می شکند و همین طور هم شد.
الهام گرفتن تبریزی از این اثر مثل این است که شما در مقام یک معمار بخواهید از یک ساختمان قدیمی و شاهکار طرحی بسازید و فقط از سر در آن استفاده کنید. البته از حق نگذریم که این کار به حدی قوی است. که سردر آن برای تبریزی فیلم بدی نشده....
تبریزی فقط از طرح کلی مرشد و مارگاریتا , آن هم به میزان ۳۰ درصد استفاده کرده و به آن رنگ و بوی ایرانی و جالب تر از آن دفاع مقدسی داده که در مقیاس با کتاب چیزی به حساب نمی آید.....
با این همه نمی توان از بازی زیبای باریگران و شروع خوب آن گذشت.
به هر حال دیدن این فیلم را بعد از خواندن کتاب اصلی به شما پیشنهاد می کنم.
چندی پیش که فرصتی شد و فیلم عروسک فرنگی را دیدم. باز به حال سینمای خودمان افسوس خوردم و بعد از دیدن فیلم زمستان است کاملا" مطمئن شدم که باید مطلبی در این مورد بنویسم...
در چند پست قبلی در همین وبلاگ با دیدن فیلم هایی از آثار بزرگ ادبیات روس امیدوار بودم که ای کاش ما هم می توانستیم آثار خودمان را به فیلم درآوریم ولی بعد از دیدن این دو فیلم که بر اساس دو اثر قوی از نویسنده ایتالیایی خانم آلبا دسس پدس و همتای ایرانیش محمود دولت آبادی بود کلا" از چنین پیشنهادی شرمسار شدم.
در این بحث نمی خواهم از دیدگاه سینمایی و عوامل به آن بپردازم.
عروسک فرنگی:
یک داستان خارجی بر اساس نوع دید نوسینده زن ایتالیایی همراه با چاشنی سکس درونی که در متن داستان نهفته است. حال این داستان خارجی در این فیلم ایرانی شده و هر چند که خسرو شکیبایی با بازی روان و فانتزیش می کوشد که حس شخصیت مرد داستان را به ما بدهد ولی یک جای کار می لنگد و آن عدم پرداخت به حس درونی که قبلا" اشاره کردم می باشد که معصومیت چهره و نگاه شیطنت بار پونه حاج محمدی هم نمی تواند کمکی به اصل داستان بکند .
مورد دوم باید به پایان اسف بار داستان اشاره کرد که کاملا" گویای در منگنه قرار گرفتن کارگردان است.
با همه اینها استفاده از هنرپیشه گان حرفه ای در این فیلم کمی آن را قابل تحمل کرده
است.
زمستان است:
شاید برایتان جالب باشد که بدانید اولین کاری که از دولت آبادی خواندم داستان بلند ی به نام سفر بود که قدرت توصیق این نویسنده من را بر آن داشت که کل آثارش را به خوانم حال چنین اثر زیبا و روانی به سلاخی رفته و از آن فیلمنامه ای بسیار ابتدایی به نام زمستان است در آمده با بازیگرانی غیر حرفه ای ....
این داستان هم مثل عروسک فرنگی بیشتر بر جوانب انسانی روابط انسانها تاکید دارد و عنصر سکس نقش غیر قابل انکاری در پیوند و روند کلی داستان دارد که باز هم بنا به دلایل آشکار کارگردان نمی تواند به آن بپردازد و موجب لطمه زدن به اثر می شود.
نکته تاریک دیگر این اثر نبود بازیگر حرفه ای است که کارگردان بنا به رسم معمول هیچ کوشش برای پر کردن این مولفه با دیگر عوامل ساختاری فیلم ندارد و صرفا" اسفاده از موسیقی علیزاده و صدای استاد شجریان آن هم با تلیق شعر اخوان ثالث بر متن دولت آبادی کمکی به اصل اثر نمی نماید.
در این بین تنها اثری که از روی کار یک نویسنده بزرگ در ایران ساخته شد و در کلیت داستان و فضای ذهنی نویسنده خللی وارد نکرده و با تکنیک قوی نویسنده فیلمنامه عنصر سکس درونی در آن حفظ شده می توان به فیلم ساحره از داود میر باقری اشاره کرد که بر اساس داستان عروسک پشت پرده صادق هدایت ساخته شد کمانکه همان دلایل آشکار برای پرداخت بیشتر به داستان باز دیده می شد ولی به طور کلی به داستان هدایت لطمه ای وارد نشد.
چندی قبل خبری خواندم که داریوش مهرجویی تصمیم به ساخت فیلم همسایه ها بر اساس رمانی به همین نام از احمد محمود دارد که از ته قلب آرزو کردم که چنین چیزی برآورده نشود چون مسلما" با توجه به داستان چیزی از آن باقی نمی ماند چون خود زنده یاد احمد محمود می گفت :"دلم برای همسایه ها خیلی می سوزد چون قبل از انقلاب به دلیل سیاسی بودن ممنوع چاپ بود و بعد از انقلاب به دلیل سکسی بودن"
ودر آخر باید بگویم که نمی دانم چه اصراری است که کارگردانان به دنبال اثری می روند که با توجه به شرایط حاضر پرداختن به آن غیر ممکن است چون همانطور که در بالا اشاره شد در هر چهار اثر فاکتور سکس و روابط عاشقانه در آن از ارکان داستان بودند که نپرداختن به آن لطمه شدیدی به کل اثر وارد می کند....
دیوید لین یک شاهکار سینمایی است من هم با این نظر موافقم چون از دید تخصصی سینما این فیلم صاحب سبک و بهترین عوامل اجرایی ساخت در زمان خودش بود از بازیگری گرفته تا فیلمبرداری و حتی ساخت صحنه که در اسپانیا انجام شد اما همانطور که در بالا اشاره کردم نمی توان به سادگی از کمبود شخصیت پردازی و حذف قسمتهایی از رمان گذشت. با همه این ها این فیلم پر فروش نام نویسنده روس را جاودانه کرد نویسنده ای که در آن خفقان کمونیستی چنین اثری نوشت و برایش طرد شد و حتی اجازه نیافت که جایزه نوبلش را دریافت کند.
بیوگرافی بوریس پاسترناک در سایت کتاب نیوز
بوریس پاسترناک خالق دکتر ژیواگو بار ها و بارها در شوروی مورد انتقاد قرار گرفت. به کارهایش اجازه چاپ داده نشد و در یک تبعید اجباری بسر برد ولی او شاعر و نویسنده ای روشن گرا بود که نمی توان از نقش تاثیر گذارش بر ادبیان روسیه چشم پوشید 
واما بعد از فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۴ مردم این کشور اجازه یافتند که این فیلم را ببینند . فیلمی در باره خودشان اما با دید آمریکایی.
ولی نقطه عطف این داستان را باید در نگرش جدید روس ها به شاعر و نویسنده نامدارشان دانست که با ساختن سریال دکتر ژیواگو به این اثر روح تازه ای بخشیدند شاید باورتان نشود این ساخت جدید اگر از نظر هنری چیزی از کار دیوید لین بیشتر نداشته باشد مسلما" کمتر ندارد .
جدا از کارگردانی قوی و بازی بیاد ماندنی هنرپیشه بزرگ روسیه اولگ منشیکوف در نقش دکتر ژیواگو باید از صحنه پردازی زیبای این اثر نام برد و موسیقی تاثیرگذارش. نکته جالب توجه اینست که فقط یک روس می تواند حس یک نویسنده روس را به معنی تمام کلمه لمس کند . فضای آن را بازسازی کند و اشعارش را به اعماق جان بسپارد کاری که در این اثر به وضوح می بینیم. ساختمان ها , واگن ها , لباس ها و حتی نورپردازی شما را به شوروی آن زمان می برد گویی پاسترناک همچون یک راوی , داستان را برای شما تعریف می کندو شما آن را می بینید و لمس می کنید.

این دو اثر ارزنده را بارها نگاه کردم و هر دفعه به زیبایی های کار روسی بیشتر پی بردم. در اثر روسی با توجه به متن و مقایسه تطبیقی چیزی از کار زده نشده و تماما" به آن پرداخته شده و اصالت اثر را در خود نگه داشته .... 

در پایان خواندن این اثر جاودانه را به همه کسانی که نخوانده اند پیشنهاد می کنم
قصد انتقاد سینمایی ندارم ولی یک موضوع بود , که مدتها ذهنم را مشغول کرده بود و آن بحث سریال و سریال سازی ایرانی بود.
اینست که می خواهم به عنوان مثال به سه سریالی که پخش شد و پر مخاطب هم بود بپردازم:
۱- سریال نرگس:
سریالی که بعد از مدتها توانست بیننده را به پای تلویزیون بکشاند اما به چه قیمت , بماند برای بعد.
سریالی که در ابتدا مشخصه یک سریال خوش ساخت را در خود داشت .
در ابتدا فکر می کردم که بعد از مدتها شاهد یک کار داستانی عظیم هستیم اما هر چه از این سریال گذشت از محتوا و ضرب داستان کاسته شد و بر مدت فیلم اضافه......
اصولا پرداختن به مسائل اجتماعی کاریست بس دشوار که در این راستا سریال نرگس راه را اشتباه رفت و با شکستن چند عرف اجتماعی و آموزش عمومی پزشکی نه تنها کمکی به دیدگاه اولیه نکرد بلکه مخاطب را تا ورطه افسردگی و انزجار خانوادگی سوق داد, باپایانی بچگانه و بدون منطق .
اما در این بین نمی توان از بازی زیبای حسن پور شیرازی گذشت که یک بار دیگر هنر خود را ثابت کرد. و صد البته غوغای معروفیت بازیگر زن داستان.
۲- اولین شب آرامش :
وقتی اولین قسمت این سریال را دیدم کمی باورش برایم سخت بود که در ایران ساخته شده , جسارت موضوع به همراه ضرب اولیه داستان و بازی حرفه ای بازیگران که همه نوید یک سریال قوی و به معنی کامل را می داد .اما پرداخت ضعیف و پایان مفتضحانه داستان فقط از به هدر رفتن وقت , سرمایه و شعور مخاطب خبر می داد. در مورد این سریال بیشتر ننویسم بهتر است.
۳- زیر تیغ :
اسم حسین علیزاده به عنوان آهنگساز جای درنگ نمی گذارد. از مجموعه بازیگرانش هم پیداست که اثر جان دارد.....پرداخت قوی هم در جای جای آن به چشم می خورد و با توجه به اینکه پایانش را ندیده ام و نمی توانم نظر بدهم به همین بسند کنم که شاید بعد از مدتها شاهد یک کار هنری خوب باشیم اما........
اما آن نکته که از اول می خواستم به آن بپردازم , این بود که, انگار کم کم فراموش کرده ایم سریال چیست, از چه مشخصه هایی بر خوردار است اصلا هدفش چیست .با توجه به همین سه سریال باید بگویم نقطه ضعف همه آنها یک چیز است, فاکتور غم...
هر سه به حدی سیاه هستند که به سادگی می توان به طرز فکر سریال سازان امروزی پی برد..... به حدی سریال ها غمناک هستند که می توان روحیه مخاطبین ریز و درشتش را بعد از تماشای آن تصور کرد البته تا این قبیل سریالها نباشند واقعا" نمی توان به ضد فرهنگ های مدیری نخندید.........
می گفتم سریال سازی یادمان رفته یا مخاطبین فراموش کرده اند که از تقوایی ها دوباره دایی جان ناپلئون ببینند و ساعاتی غم را فراموش کنند .علی حاتمی هم که دیگر تکرار نشده تا هزاردستانی دیگر بسازد و ما را با خود به قشنگترین سفرهایش به گذشته ببرد .خالقی بود برای خودش و چه استادانه هر آنچه را که می رفت تا برای همیشه نقش بر آب شود , در خاطره ها به نقش کشید . کیست که خان مظفر , مفتش شش انگشتی. رضا خوشنویس و شعبان استخونی را فراموش کرده باشد . انگار مدتهاست که از آن غروب های پنج شنبه می گذرد غروبهایی که ماجراهای یک آرایشگاه ساده و صمیمی همه اعضای خانواده را به پای تلویزیون می نشاند .واقعا" آرایشگاه زیبا را برومند چقدر زیبا ساخته بود و یا همسران دوست داشتنی سریال همسران و خانواده صمیمی خانه سبز که به هیچ اغراقی علاوه بر داشتن چاشنی طنز , استادانه به الگو های اجتماعی پرداخته بودند. راستی مدتهاست جای سریال های بیرنگ و رسام خالیست.. از نرگس ,اولین شب آرامش و زیر تیغ که بگذریم خوب می دانیم که سریال های ایرانی , چه خوب و چه بد به راحتی پر مخاطب می شوند و ملت همچنان این سریال ها را هر چند کم محتوا , بدون داشتن حق انتخاب با تعصب , دنبال می کنند. چرا که سالهاست به دلایل مختلف هیچکدام از سریال های محبوب جهانی که ساخت کشور های صاحب سبک می باشند برای مخاطب خفته ایرانی پخش نمی شود تا جای مقایسه ای وجود داشته باشد, آنوقت دیگر مخاطب دلیلی برای عادت کردن به صحنه های همیشگی مثل مراسم خاکسپاری,مراسم سوم , هفتم , چهلم وسال, و یا صحنه های شیون و زاری بر سر مزار پیدا نمی کرد.
براستی این حق ماست که سریال سازان ما , با هزینه بسیار اندک و محتوای زیر صفر با چاشنی بی حد و حصر غم , خوراکی حجیم بر سفره شعور مخاطب خود بگذارند که بعد ها اثرات ضد فرهنگی و افسرده کننده اش را در جامعه شاهد باشیم.
راستی وجود این همه غم و اندوه در تمامی سریال های ما ضروریست؟
قطعا" در فرهنگ غنی ایرانی به غیر از فاکتور غم موضوعات مهمتر و جالبتری برای ساخت یک سریال وجود دارد که می توان بدان پرداخت.
وقتی از هوا پیما پیاده شدیم حس عجیبی داشتم که با بیرون آمدن از سالن ترانزیت دو برابر شد سرمای سوزناک همراه با یخبندان ,صدای خش خش برف و لباس های بلند وکلاه های پوست .احساس می کردم که غریبه نیست, آشناست همه این لحظات. بی اخیار به ایران رفتم به اولین کتابهای روسی که خوانده بودم خاطرم هست که با آنا کارنینا شروع کرده بودم تا اینکه دن آرام را یافتم که در کتابخانه مان بود. کتابی قطور و چهار جلدی به نویسندگی میخائیل شولوخوف و ترجمه زنده یاد به آذین
کتابی که برای نویسنده اش شهرت جهانی آفرید و نوبل ادبیات را به ارمغان آورد . نمی دانم در چه مدت تمامش کردم ,فکر کنم کمتر از یک ماه , ولی با آن زندگی کردم و تمام صحنه هایش را می دیدم و حالا من در سرزمین دن بودم با همان سرمایش و هر چه از بودنم می گذشت بیشتر هر آنچه را که خوانده بودم می فهمیدم حالا می دانستم یخبندان روسیه چیست و برش* چه مزه ای است وطعم گس ودکا در تابستان یعنی چه, با آنکه کنار دن نبودم ولی می توانستم صدای دخترکان آوازه خوان را کنار دنپر **بشنوم.

مدتی گذشت که به طور اتفاقی دیدم , یک شب تلویریون سریال دن آرام را پخش می کند , کلی تاسف خوردم که چرا از اول ندیدمش ,که تا همین چندی پیش , نزدیک سال نو میلادی بود که در یک فیلم فروشی دیدمش. مات و مبهوت نگاهش می کردم که دختر فروشنده با سئوالش مرا به خود آورد ,می پرسید کمکی می خواهید ؟ فیلم را از او خواستم , دو نسخه برایم آورد و در جواب تعجب من توضیح داد که نسخه قدیمی در دوران شوروی ساخته شده و دومی همین چند ماه پیش و من که نمی توانستم بر این تعارض دوگانه غلبه کنم هر دو را خریدم و در تعطیلات, کارم شد دیدن هر دو نسخه, که البته جدیدتر را به لحاظ نور و صدا و تصویر بیشتر پسندیدم

دن آرام جای توضیح ندارد باید خواندش یا اگر وقتش نیست دیدش تا به این شاهکار رئال پی برد. که چطور اینچنین منصفانه شما را به روسیه و مردمان منطفه دن می برد در اوج جنگ بین الملل اول و القلاب اکتبر ۱۹۱۷کتابی که همه تلخی ها و شادی های انسانی را به شما نشان می دهد.
چندی پیش شنیدم که ترجمه جدید دن از شاملو بزرگ هم به چاپ رسیده که با کمی جستجو توانستم چند پاراگراف آن را پیدا کنم باید بگویم قصد مقایسه ندارم . هر دو بزرگوار زحمت کشیدند و کار هر دو در خور احترام هست ولی با توجه به متن روسی , کار به آذین را بیشتر پستدیدم ولی باید گفت که بحث در این نیست. وقتی در این جا با توجه به تغییر زمان باز روی دن کار می کنند و سریال می سازند بیشتر من را به افسوس واداشت که چرا ما نباید از کلیدر خودمان سریالی ماندگار بسازیم تا آن را به جهانیان معرفی کنیم که به اعتقاد من اثری است ناب در حد دن. به هر حال خواندن این رمان جاودانه را به همه توصیه می کنم که کاریست زیبا . و به امید روزی که آثار بزرگ ما هم جهانی شود ...
*نوعی سوپ از کلم
**رود بزرگی در اکراین