خوب بعد از اون شب که واقعا" خسته بودم و نای نوشتن نداشتم ٬فرداییش به خودم استراحت دادم و یک تلفن ناقابل به رزیدنت سال دو زدم و گفتم امروز نمی تونم بیام و بهش گفتم خودت لطفا" یه بهانه ای درست کن (ناگفته نماند که همین چندی پیش چند بسته تنباکو که از ایران برای من اورده بودند به ایشان که عاشق قلیان هستند هدیه داده بودم) خلاصه در خانه مشغول وبگردی بودیم و نیم نگاهی به بیرون داشتیم که با وجود پنجره دو جداره و انواع چسب کاری و ابر گذاری و لایه های محافظ باز سرمای موذیانه ای نفوذ می کرد٬ البته ناگفته نماند که دیروز هوا -۱۸ بود و قراره تا وسط های هفته دیگه به -۲۵ برسه ٬بله می گفتم که مشغول خواندن بودیم که تلفن زنگ زد و یکی از دکترای بخش پشت خط بود یک بسم الله ای گفتیم و جواب دادیم که سلام و از این حرف ها ٬که می بینم بنده خدا ٬با پریشانی می پرسه چقدر تب داری؟ سردرد؟ گلو درد ؟ می خوای بیام ببرمت بیمارستان؟ حالا من تا مغزم سیناپس بزنه که اوضاع از چه قراره اون بیچاره دائم سئوال می پرسه٬ من که تازه متوجه شدم جریان از چه قراره می گم نه! بهترم کمی تب دارم می پرسه چقدر میگم ۳۸ درجه ٬ میگه اوه خدای من خیلی زیاده باید حتما" بستری بشی٬ خلاصه با کلی توضیح و تشکر قانع شد که قرص مصرف کنم و خونه بمونم ٬تازه گفت فردا(یعنی امروز )هم استراحت کن٬ خودم از رییس بخش برات مرخصی می گیرم ٬خلاصه ما خوش و خوشحال از مرخصی اجباری نشسته بودیم که یولیا ی معروف ( از رزیدنت های سال دو که داستان کشیکم رو براتون گفته بودم) زنگ میزنه که تازه شنیدم که مریض شدی ٬منم آره... کمی با صدای گرفته اونم میگه واقعا" خیلی حیف شد برنامه جمعه رو پس ار دست دادی؟ می پرسم جمعه؟ میگه همون جشن شرکت دارویی جاز برای سال نو تو پارک آبی !...من تازه یادم اومد که ای دل غافل این شرکت دارویی تمام پزشک های بخش ما رو و یک بخش دیگه رو برای جمعه بصرف شام و البته پارک ابی دعوت کرده بود و حالا من با این وضع نمی تونم برم خلاصه گفتم آره حالا ببینم چی میشه شاید تا جمعه بهتر شدم اونم میگه مگه دیونه ای با این سرما اگه خوبم شده باشی٬ بعد شنا تو پارک بازم خطرناکه ٬بهتره خونه بمونی و میگه که به خانومم زنگ میزنه و تاکید میکنه نذاره من بیام
منم هه هه هه... میگم ممنون از حس مسئولیت حرفه ایت و خلاصه خداحافظی می کنم.حالا هرچی بد و بیراهه به این بگدان(رزیدنت سال دو که این آش رو برام پخته)میگم و خلاصه نمی دونم برای فردا برم یا نه؟
راستی تو مطلب قبلی نوشته بودم که سرمای اینجا چهار ساله شد که بعضی از دوستان متوجه نشده بودن بخصوص دوست عزیزم دکتر ربولی حسن کور که کلا" به دوره عمومی و رزیدنتی ما شک کردن.. غرض از چهارساله شدن سرما ٬وبلاگ اینجا سرد است.... بود که چار سال می نویسمش و امیدوارم حالا حالا بتونم براتون بنویسمش...
+
نوشته شده در
Thu 17 Dec 2009ساعت
6:19 PM توسط بابک
|
فقط یک لحظه تجسم کنید بدنتون نمناک از عرق باشه و وارد سرمای -۱۲ بشید ٬ حس موذیانه برخورد سرما با روحتون ......
روزهای تکراری تکرای تکراری
کشیک های تکراری تکراری
سرمای تکراری....
امشب اصلا حوصله خودمم ندارم چه برسه به نوشتن
راستی سرمای اینجا چهار ساله شد... فقط همین
+
نوشته شده در
Wed 16 Dec 2009ساعت
0:29 AM توسط بابک
|
مجبور شدم ۴۸ ساعت کشیک بیاستم با انکه خیلی جالب بود ولی واقعا" توانی برای برگشت به خانه نداشتم ٬در عوض یک شنبه را کاملا" خوابیدم ٬ دوشنبه بیمارستان بودم و فردا باید دوباره کشیک باشم این از زندگی ما .پسرچه که تقریبا" منو داره از یاد می بره و به غیر از خوشحالی چند ثانیه اول ورود به خانه دیگه سراغم نمی یاد البته ناگفته نماند که بنده هم در خواب بودم و وقتی براش نذاشتم.کلی فیلم دارم که وقت دیدن ندارم چند نوشته خوب که باید پردازششان کنم.فردا یک سزارین دارم که با معاون بیمارستان باید برم و از الان کمی استرس دارم یک دکتر کارکشته و قدیمی که حین عمل ممکنه به دستتون بکوبه اگر جواب لازم رو بهش نداده باشید. یک اتفاق جالب هم دیروز برام پیش اومد در بخش جراحی زنان بودم و با یکی از بچه ها داشتم حرف می زدم که یکهو یکی از پروفسورهای معروف بخش بهمرا چند دکتر و رزیدنت از یه اتاق اومدن بیرون و پروفسور هم یک سلام و احوالپرسی جانانه با من کرد که همه مونده بودن که بنده چه کار خارق العاده ای انجام دادم که پروفسور به این بزرگی در حد یک پسرخاله با بنده خوش و بش میکنه منم البته فکر می کردم که ایشون لطف دارن به من٬ ولی یکم که گذشت دیدم که انگار ایشون منو با یکی دیگه اشتباه گرفتن و سئوالات خانوادگی می پرسن مثلا چرا پیش ما نمی یایی و فلانی چطوره حالا همه چشماشون گرد شده ٬ولی من دارم از هول اینکه هر لحظه ممکنه ضایع بشم ٬آب میشم و دیدم بهتره بپیچونم و برم برای همین گفتم بله بله حتما" خدمت میرسیم و شما هم تشریف بیارین از این جرف ها که تلفنش زنگ خورد و منم تا اینکه بخواد جواب بده باهاش دست دادم از محوطه در رفتم حالا همه یه طوری به من نگاه می کنن که انگار فامیل درجه یک ایشون هستم ٬باید یک مدت گذرم اون طرف نیافته که بد ضایع میشم.
راستی دیروز یک بیمار ۳ ساله داشتیم که والو واژنیت داشت و تقریبا" اندازه ۵ بیمار وقت گذاشتیم تا معاینه بشه البته استاد محترم فوق تخصص جاینیکولوژی اطفال داشت و بلد بود که چجوری باهاش سر و کله بزنه ولیمن هم کلی آی کیو زدم و با قول نشون دادن لاک پشت راضی شد که سوار هلی کوپتر (صندلی معاینه) بشه !!!! آخر سر هم بهم میگه پس کو لاک پشته٬ یادم بود یه جایی از بیمارستان یک آکواریوم دیده بودم حالا من دست اینو گرفتم و طبقه به طبقه و پرسان پرسان به آکواریوم رسیدیم دعا دعا می کردم که هنوز لاک پشته باشه که بود .راستی برام جالب شد تو ایران از این بچه ها چجوری نمونه می گیرن اگر کسی می دونه خوشحال میشم که برام توضیح بده...
+
نوشته شده در
Tue 17 Nov 2009ساعت
0:38 AM توسط بابک
|
خوب بعد از همه فکر کردن ها و بالا پایین رفتن ها از چند گزینه ای که می تونستم انتخاب کنم (ارتوپدی. داخلی و زنان و زایمان)و با مشورت مشاور دانشگاه بلاخره رشته زنان رو انتخاب کردم که سومین رشته برتر اینجا هست البته خودمم بهش علاقه مند بودم و در کل در دوره عمومی بالاترین نمره رو در این رشته گرفته بودم. دنیای رزیدنتی با اینترنی خیلی متفاوته و مسئولیتش خیلی بیشتره .تقریبا" نیمه جان میام خونه و فعلا ماهی ۶ بار کشیک دارم . ماه اول بخش پاتولوژی زایمان هستم و تا به حال دوبار اتاق عمل رفتم که اولین بار جراح معاون بیمارستان بود و حین جراحی دائم از من می پرسید که حالا داره چه کار می کنه و بعدش باید چه کار کنم که رسما" داشتم دیونه می شدم البته ناگفته نمونه رزیدنت سال دویی بعصی جاها به کمکم اومد و در پایان از ۵ نمره به من ۴ داد . امروز هم یه سزارین دیگه داشتیم که رئیس بخش خودمون عمل می کرد و من کمک دومش بودم . یه نوزاد ۴ کیلویی بریچ بود که به سختی انجام شد. بعدش هم ۱۰ تا بیمار به من دادن که ازشونFHR بگیرم و توضیخشون رو هم در هیستوریشون بنویسم که دیگه نایی برام نموند . فردا شب هم کشیک هستم و شانس آوردم که شنبه ها مورنینگ نیست و وقت دارم آمادش کنم. خوب اینم از رزیدنتی ما ... اصلا وقت نمی کنم به وبلاگم بیام و دلم براش خیلی تنگ شده بود.کلی فیلم دانلود شده دارم راستی تو این مدت که هنوز رسما" نرفته بودم بیمارستان یه سریال پزشکی به نام scrubs می دیدم که ۹ سیزن داره و من تا به حال ۷ سیزنش رو دیدم واقعا محشره اگه می تونید ببینیدش .
+
نوشته شده در
Thu 15 Oct 2009ساعت
12:12 PM توسط بابک
|
نمی دونم چرا همیشه اینجوری میشه ٬این دومین باریه که بعد از یک روز پر دردسر که وقت نکرده بودم سری به نت بزنم فردایش ٬که واردش شدم شوکه میشم .صفحه خانگی نتم رو رو با٬لا٬ترن تنطیم کردم برای همین اولین چیزی که میبینم٬ چند خبر با امتیاز بالاست و بعد چشمم به موضوعات داغ می افته و اون موقع است که نمی دونم باید گریه کنم یا...اولین بار دیدن خبر فوت مرحوم شکیبایی بود که منو چند دقیقه ای میخکوب کرد و حالا رفتن مشکاتیان عزیز... میگن انگار دنیا رو سر ادم خراب میشه یا انگار آب سرد رو ادم ریخته باشن٬ چند دقیقه ای همین طور مات و مبهوت به مونیتور نگاه می کردم . با خودم می گفتم یعنی این یکی هم رفت ... دردناکه دردناک٬ چون هر دوشون تو اوج پختگی و مهارت رفتند٬که انتظارش رو نداشتیم.
به هر حال یکی دیگه از بزرگای هنر کشور رفت و این دردناکه چون هنرمند یعنی خلاقیت و به راستی او خلاق بود و حالا باید افسوس همه اون روزایی رو خورد که او در گوشه ای عزلت گزیده بود و کاری بیرون نمی دادو حالا بعد از عزلت نشینی دیگر نوای جادویی سازش و آهنگهای جدید و شاهکارش را نمی شنویم. امروز یکی از روزهای بد زندگیم بود . چون "من از مرگ بیزارم ٬ من از مرگ بیزارم"
و همینطور که تصنیف شیدایی استاد را زمزمه می کنم در دلم می گویم :"نه٬ من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم"
پ.ن: تو نظرا دیدم که بعضی از دوستان مشکاتیان رو حتی نمی شناسند و این یعنی دردی دو برابر ٬البته از دوستان ایرادی نیست چون مسئول این نا آشنایی کسی نیست جز سازمان و یا وزرات خانه ای مرتبط به هنر... در زیر لینک بیو گرافی ایشان را می گذارم
بیوگرافی مرحوم استاد مشکاتیان
+
نوشته شده در
Tue 22 Sep 2009ساعت
6:48 AM توسط بابک
|
امروز تقریبا برایمان مسجل شد که این تابستان هم نمی توانیم به ایران
بیاییم چون کلی کار داریم که باید انجام بدهیم و تا شروع ترم چیزی باقی نمانده.
از صبح بارانی زیبا همراه با بوی خاک که به مشاممان می خورد باریدن گرفت و پیرو همین مطلب حس نوستالژیکمان گل کرد و از نزدیکیهای ظهر در یوتیوب کلی کلیپ از شهرمان دیدیم و بعدش با چند جستجو به یکسری مقاله وعکس در نت رسیدیم که چند تا از عکسا رو می گذاریم اینجا تا لذت ببیرید




بعد هم در راستای بیشتر در جو قرار گرفتن موسیقی اصیل گیلکی با صدای استاد پوررضا گوش کردیم و در همان حال یک میرزاقاسمی محشر هم طبخ نمودیم که با ترشی سیری که خومان گذاشته بودیم نوش جان کردیم و قصد داشتیم که به پسرمان هم زبان گیلکی بیاموزیم که با توجه به چند زبانه بودن طفلک ٬بیشتر موجب سردرگمی ایشان نشدیم و به موسیقی خودمان بسنده کردیم و این چنین بود که امروز را در رشت مجازی بسر بردیم...
صفحه شهر رشت در سایت ویکی پدیا
+
نوشته شده در
Fri 24 Jul 2009ساعت
4:0 AM توسط بابک
|
خوب مثلا دارم از تعطیلات لذت می برم
صبح که پاشدم دیدم این لوله زیر سینک آشپزخونه داره چکه می کنه خودتون حدس بزنید چه حالی شدم. بعد هم گرمای این روزا که واقعا فاجعه ای هست برای خودش موندم تو هوای ایجا ٬از دو ماه دیگه سرما شروع میشه ٬حالا هم که از گرما نمی تونم نفس بکشم. البته بماند که مردم اینجا تا آخرین ذره وجودشون از آفتاب استفاده می کنن ٬دیگه کم مونده وسط خیابون حمام افتاب بگیرن.
نشستیم در خانه مشغول دانلود کردن و فیلم دیدن البته دیگه حجمی برای کامپیوتر و هارد دیسک اکسترنالمون باقی نمونده و البته دلم نمی یاد دانلود شده های قبلی رو پاک کنم.(چقدر به کپی رایت احترام می ذارم نه؟)
۵ سیزن لاست رو در سه هفته و ۴روز دیدم.
بسی لذت بخش بود٬ اصولا سریال رو باید اینجوری دید حوصله منتظر موندن رو ندارم حالا اگه روزانه پخش بشه قابل تحمله...
من اصولا سینمای اروپا رو بیشتر از امریکا م
ی پسندم و در همین راستا سینمای ایتالیا و بعد فرانسه .
کلی فیلم معروف٬ برنده جشنواره کن ٬....دانلود کردم ولی نمی دونم چرا از سینمای اسپانیا شروع کردم و با کارگردان بزرگی مثله Pedro Almodovar اولین فیلمی که دیدم٬ Hable Con Ella یا در واقع همون ُTalk to Her بود فیلم قشنگی بود که البته بعد از دیدن تقریبا شش اثر از این کارگردان یک مقاله خوبی ازش بیرون میارم
خیلی دلم هوای کتاب ایرانی کرده٬ یادش به خیر چه کتابخونه ای برای خودم درست کرده بودم. دلم می خواد مثه سابق دوباره شروع کنم و تمام کارهای احمد محمود رو بخونم یا کلیدر رو برای بار سوم یاآتش بدون دود رو برای بار دوم ٬ ولی حیف که در دسترس
م نیستن باز جای شکرش باقیه که سمفونی مردگان استاد معروفی رو اینجا دارم پس برای بار چهارم شروعش کردم . چه قلمی داشته این نویسنده٬ دیوانم میکنه....
آخرین بخش زندگی روزمره هم غذا دادن به پسر می باشد که واقعا با اعمال شاقه ست یعنی بنده نقش انواع موجودات دوپا٬ چهار پا و گهگاهی نجات غریقان رو بازی می کنم تا شازده سه قاشق غذا میل کنند ....
روزها به سرعت می گذرند و فعلا خبری از ایران آمدنمان نیست تا ببینیم خدا چه می خواهد.
پی نوشت: متوجه شدم که اسماعیل فصیح هم رفت در چهارده سالگی بوسیله داستان جاویدش بااو آشنا شدم و لحن دوست داشتنی نوشته هایش .
روحش شاد باد
+
نوشته شده در
Fri 17 Jul 2009ساعت
2:49 AM توسط بابک
|