یادمه یه دوره ای کارم شده بود کتاب خوندن٬ می خواستم ادبیات داستانی ایران رو تموم کنم. البته با موضوعیت خواندن آثار هر نویسنده٬ یعنی شروع می کردم٬ خوندن کارهای احمد محمود تا آخرین کارش بعد دولت آبادی٬ بعدش یکی دیگه و جالب این بود تا مدتها سایه سنگین سبک ادبی اون نویسنده همراه من بود ٬یعنی بعد از خواندن دولت آبادی اگر داستانی می نوشتم تو سبک کارهای اون بود یا چوبک ٬البته اعتراف می کنم هیچوقت مرحوم گلشیری رو نفهمیدم و بالطبع آثارش رو هم و پیروانش رو هم٬ ولی بعضی از کارهای دولت آبادی یا احمد محمود دیوانه ام می کرد تا جایی که می خواستم همه چی رو ول کنم نویسنده بشم آخه کارها ٬جون داشت ٬قوی بود ٬لمس شده بود. تا اینکه اومدم اینجا و کمی از ادبیات ایران دور شدم بخصوص ادبیات روز. یادمه یکبار که رفتم ایران دیدم یک کار از یه نویسنده ۲۵ بار چاپ شده و برنده بنیاد گلشیری و اینجا اونجا شده نویسنده اش یه خانوم بود٬ زویا پیرزاد و اسم کتاب چراغها رو من خاموش می کنم ... خواندمش و گفتم عجب حالا اینطور می نویسن کتاب روان و یکدستی بود ولی به درد مجله زن روز می خورد یعنی اگه بصورت پاورقی چاپ می شد می تونست حالا حالا ادامه داشته باشه بگذریم٬ گذشت و گذشت تا اینکه می شنیدم کتابی اومده به اسم کافه پیانو و رفته رو چاپ ۲۲ و جالبتر اینکه بعد از مدتی عقاید نویسنده اش هم دلیل دیگری بر معروفیت کتاب شد خلاصه اینبار که ایران بودم خریدمش و خلاصه دیروز تمومش کردم و باور کنید هنوز موندم چطور از این سنگینی بیام بیرون .یا تو ایران قحطی نویسنده شده یا سطح ادبی مردم به قهقرا رفته یا مسائلی دیگه تو کاره که من نمی دونم. اینکه یکی بیاد کارهای روزمره اش رو با آب وتاب خاصی بگه ٬ریختن قهوه تو قهوه جوشش اینطوریه و یا سیگار رو با دست چپش از گوشه راست لبش می کشه و یا اینکه گردی صندلی اونو یاد گردی جایی از جنیفر لوپز می اندازه و چهار تا اسم دیگه رو ردیف کنه و بعد کارش ۲۲ بار چاپ بشه ... نمی دونم بخدا چی بگم آخه اینم ادامه زویا پیرزاد بود حالا مردونه اش. سبکش روانه راحت می خونیش اصلا فضاسازیش محشره ٬حرکت رو تو زمان خوب پیش می بره یکدسته ولی خوب سوژه اش چیه هدفش چیه ؟؟؟
می خونی و بعد با خودت میگی خوب بعدش.... و ۲۲ بار تجدید چاپش رو می بینی و جوابت رو میگیری .راستی یادم رفت بگم اسم خوبی داره یعنی یه جورایی شیکه٬ کافه پیانو البته این یه مدت مد شد تو ایران٬ از کتاب کافه نادری بگیر تا فیلم کافه ترانزیت (البته در زیبایی و بی نقص بودن این فیلم بحثی ندارم).. به هر حال دیدم خوندن ادبیات روز ایران وقت تلف کردنه البته به غیر از کارهای جدید یه سری قدیمیها که اگه بیاد بیرون مثل کارهای در دست نوشتن عباس معروفی عزیز....برای همین شروع کردم همسایه های محمود رو برای هفتمین بار خوندن و حسرت خوردن ار نبودنش مثل حاتمی که دیگه نیست کار کلاسیک انجام بده....
در ضمن اگر خواستید کتابی بخونید سمفونی مردگان معروفی رو از دست ندید شاهکاریه در ادبیات معاصر ایران....
شما هم اگر کتابی تازگیها خونید که می ارزه خوندنش بگید لصفا"