تبليغاتX
اینجا سرد است...
نوشته های بابک طاهررفتار
خوب  اول از همه باید باید بگم که به پارک آبی نرفتم و به جای اون کشیک وایستادم جای یکی از بچه ها (البته کلی وعده چیزهای خوب برای کریسمس داده).  ماجرای اون کشیک رو تو پست بعدی         می نویسم. به دعوت دوست عزیزم صدف به بازی شب یلدا دعوت شدم که البته بازیه سختیه و جریانش از این قراره که باید ۵ خصوصیات اخلاقی حالا چه مثبت و چه منفی رو که خواننده های وبلاگ ازش خبرندارن بنویسم. خوب اینم از خصوصیات ما:

۱-خیلی زود با همه دوست می شم ٬ وسعی می کنم که دوستی رو نگه دارم البته تا موقعی که اون دوست محترم دوست بمونه.

۲- غم و ناراحتی رو اصلا" نمی تونم پنهان کنم٬ یعنی از یک فرسخی از قیافه ام معلومه که یک مشکلی هست.

۳-خودم خوب می دونم که اصلا" روانشناس یا روانپزشک خوبی نمی شدم چون واقعا" نمی تونم برای یک نفر یک موردی رو توضیح بدم و اون متوجه نشه و دوباره همون موارد .(یه بار که تو بخش بیماری های روانی بودم ٬ ازیه بنده خدا که مبتلا به شیزو فرنی بود داشتم شرح حال می گرفتم که اگر استادم به موقع نیومده بود ٬ممکن بود که کتکش بزنم)

۴-اگه با کسی بحثم بشه٬ یا مشکلی پیش بیاد و من مقصر بوده باشم به نیم ساعت نمی کشه که ازش عذر خواهی می کنم ولی اگه طرف مقصر باشه و عذر خواهی هم نکنه ٬ممکنه برای همیشه باهاش قطع رابطه کنم ٬ و در این مورد خیلی سنگدلم چون ممکنه نزدیکترین دوستم یا از خانواده ام باشن ٬فرقی نمی کنه.

۵-خیلی خیلی شکمو هستم٬ و در این یک مورد با کسی شوخی ندارم. یعنی غذا پختن و خوردنش برای من آداب خاصی داره و براش خیلی وقت می ذارم. امان از روزی که گرسنه باشم ٬بهتره نزدیکی های من نیایید...

خوب اینم از خصوصیات من که با هاش اشنایی نداشتید٬ حالا منم باید ۵ نفر از دوستان رو معرفی کنم البته سعی می کنم از دوستایی که تو جاهای دیگه دعوت نشدن ٬دعوت کنم:

دکتر ربولی حسن کور(اسم واقعی ایشون رو نمی دونم)٬ دکتر سارا٬ دکتر نفیس٬ یادداشت های یک دانشجوی پزشکی٬ هزار و یک شب به روایت دانشجویی

راستی یه خاطره از شب یلدا هم بگم

یادمه کلاس اول دبستان بودم و شنیده بودم که شب یلدا طولانی ترین شب ساله ٬خلاصه زد و اون شب دندون درد گرفتم و از اون جایی که فکر می کردم این شب حالا حالا تموم نمیشه بیشتر عذاب می کشیدم ٬بعدش هم تا چند سال این داستان با آب و تاب برای ملت تعریف می کردم و بعضی از اون هم خیلی همدردی می کردن تا اینکه کلاس چهارم بودم برای معلمم داستان رو گفتم و اونم برام توضیح داد که شب یلدا فقط یک دقیقه بیشتر از بقیه شب ها هست و تو بیشتر به خودت تلقین می کردی که طولانیه .خلاصه کلی دمق شدم ولی دیگه داستان رو برای کسی تعریف نمی کردم.

+ نوشته شده در  Tue 22 Dec 2009ساعت 0:14 AM  توسط بابک  | 

تو بچگی عاشق زمستون بودم٬ همیشه برف بازی و تعطیلی برای برف برام خوشایند بود. مخصوصا" گوش دادن به رادیو  یا تلویزیون برای تعطیلی فردا و پریدن من به هوا... کمی که بزرگتر شدم تابستون برام بینهایت قشنگ بود یعنی دنیایی بود برای خودش٬ تعطیلات تابستونی آی حال می داد. هنوزم شیرینی صبحاش تو خاطرمه که با شادی بی پایانش از خواب پا می شدم و بعد یک صبحونه سنتی می زدم تو کوچه و با بچه ها بازی می کردم تا نهار و بعدش خواب بعد از ظهر و خوندن کیهان بچه ها و منتظر برای ساعت ۵ که دوباره  می زدم بیرون بازی تا ده شب که دیگه رمقی برام نمی موند شامی می خوردم پلک های سنگین شدم می رفت رو هم  تا فردا صبحش.... بعدها بهار برام حس عجیبی داشت یعنی کمی برام بی هویت بود حالا نگید برگها سبز می شن درخت ها شکوفه میدنا یعنی میدونید یه جور حدفاصل بین دو خوشی فصلی بود با امتحانهای آخر سالش . اعتراف می کنم که بعد از اون دو هفته عیدش هیچوقت ازش خوشم نمی اومد ولی بزرگتر که شدم یعنی دبیرستانی که بودم از اون گوشه های دلم پاییز اومد بیرون. هیچوفت حسی بهش نداشتم ولی نمی دونم چرا بی خبر تو دلم جا باز کرد شاید عاشق شدن رو تجربه می کردم. ولی باروناش  با صدای ناودونش٬ سرمای رخوت آلودش تو غروب یک روز گرفته و بارونی با خش خش برگها٬ عجیب دیوانه ام می کرد می نشستم به کتاب خوندن و شعر گفتن داستان نوشتن٬ بعدش که ساز زدن اومد تو زندگیم که دیگه همه چی تکمیل شده بود صدای تار با جمع دوستانه چند جوون عاشق پیشه تعطیل... وقتی اومدم اینجا از زمستون که تقریبا" متنفر شدم به چز چند روز اولش که تازگی داره بعد یه چند ماهی دیگه  خورشید نمی بینی  تا مشتاقانه به بهار فکر کنی و هویت تازه اش رو حس کنی تابستون هم که داری مثل یه ورزشکار بعد یه مسابقه سخت بدن خرد خمیرت رو جمع می کنی تا پاییز بیاد...پاییز... هنوزم دوسش دارم ٬ هنوزم برام تازگی داره. بوی پاییز که می یاد اصلا" هوایی میشم٬ دوست دارم برم کافه ای بشینم و همینطور که قهوه ای مزه مزه می کنم چیزی بنویسم ٬بعدش تو سرمای غلغلک دهنده اش کمی (البته) کمی قدم بزنم و صدای برگها رو بشنوم و بی تکلف به فکر کردن به آینده و زن و زندگی برم تو اون روزای خوش قدیمی...

خوب اینم حس من از فصلها٬ راستی چطوره اینو یک بازیش کنیم ٬یعنی هر کی حسش از فصلها رو بنویسه. چطوره ؟خوب من٬ اول ٬از همه خواننده ها دعوت می کنم که تو این بازی شرکت کنن. و برای اینکه بازی رسما" کلید بخوره از دوستای خوبم  صدف ٬ دانشگاه با طعم باران٬ دندانپزشک متین٬ نقطه ته خط٬ زبل خان و دکتر نفیس دعوت می کنم که در این بازی شرکت کنن

+ نوشته شده در  Fri 11 Sep 2009ساعت 4:34 AM  توسط بابک  | 

همونطور که قول داده بودم در این پست به بازی وبلاگی که از طرف دوست خوبم خانم صدف دعوت شدم و مربوط به خاطره ای از ۱۴ سال قبل هست می پردازم:

تو اون موقع یادمه برای کنکور و این حرفها کلاس خصوصی می رفتیم یه شب که داشتم با خونواده سریال می دیدیم  تلفن زنگ خورد و من جواب دادم. از اون طرف خط یه صدای ملیح شده ای اسم منو برد و گفت آقا بابک٬ بی اختیار گفتم٬ بفرمایید! که گفت می تونم باهاتون حرف بزنم. منم عین این بچه دبستانی ها آب دهانی قورت دادم و گفتم نخیر اشتباه گرفتید و گوشی رو گذاشتم ٬حالا بابا  زیر چشمی داره منو نگاه می کنه و من انگار واقعه وحشتناکی اتفاق افتاده باشه به تلفن خیره شدم که این دیگه کی بود و چرا اینجوری جواب دادم  و ... که دوباره زنگ خورد و بی درنگ جواب دادم: بله .که باز خود طرف بود و گفت که می دونه خودمم ٬اگه نمی تونم حرف بزنم یه وقت دیگه زنگ بزنه که منم کلی ای کیو به خرج دادم و گفتم بهنام (یکی از دوستام)٬ باشه باشه میارم برات ٬ همون  راکت بدمینتون ۸ ایکس رو میگی دیگه ٬باشه .قربانت خداحاقظ و مثل بچه آدم اومدم نشستم و ادامه دیدن سریال که مادرم پرسید کی بود؟ گفتم بهنام دیگه !!! اونم گفت تا به حال اینجور بهنام نداشتیم. منم خودم به نشنیدن زدم و اون شب گذش ت تا اینکه فردایش زنگ زد ٬آقا ٬منم گیر سه پیچ ٬که شماره منو از کجا آوردی و تا نگی حرف نمی زنم و از این جور حرفها که حوصله بنده خدا سر رفت و گفت برو به درک و گوشی گذاشت و من دوباره دیدم عجب گندی زدم و طرف خودش اومده دوست بشه پروندمش . حالا بعدش هی به خودم میگم چرا گیر دادم اینقدر و حالا چی کار داری از کجا اورده٬ خلاصه فقط تنها چیزی که نصیبم شد این بود که اسمش  سارا بود.

رفتم مدرسه و پیش بچه ها تعریف کردن و هرکی یه چیزی بارم کرد و آقا ما هم کلی خفت کشیدیم اومدیم خونه٬ هر چی فکر می کردم از کجا شماره منو بدست آورده عقلم به جایی قد نمی داد. آخه اون موقع مثل حالا اینترنت و موبایل نبود که ٬ باید به فرزی الیور تویست تو دزدی٬ شماره می دادی دست طرف ٬ بعدشم منتظر تا شاید زنگ بزنه ٬حالا ما که شماره نداده یکی برامون زنگ زده بود ٬خلاصه با توجه به مشاوره  با یکی از دوستان به اینجا رسیدیدم فقط می تونسته از دفترچه تلفن یکی از معلمای خصوصی که همیشه رو میزش بود و ساعت قبل ما کلاس دخترانه داشت ٬برداشته شده باشه و از اونجایی که بسیار دلم می خواست آب رفته به جوی رو برگردونم در یک عملیات انتحاری تا قبل از ورود معلممون شماره هرچی سارا بود رو برداشتیم  افتادیم به زنگ زدن

اولی که اصلا انگار از تلفن منع شده باشه ٬هر کسی جواب می دادجز یک دختر جوان .

دومیه بعد دو بار زنگ زدن و کمی حرف زدن معلوم شد که دو سال کوچکتره و قبلا هم بهم زنگ نزده ولی درکل بی میل به ادامه ارتباط نیست که بی خیالش شدیم و اما سومی...

بعد از جواب دادن و مطمئن شدن از اینکه صداش با اون فرق داشته٬ تهدید به شناسایی شماره از طرف مخابرات شدیم که ما کلا" بی خیال موضوع شده بودیم که دیدم بعددو سه روزخودش زنگ زد گفت :   می بینم دوره افتادی دنبالم می گردی.....

آقا ماهم سه سوت دوزاریمون افتاد که طرف اسمش سارا نیست و از اسم دوستاش مایه گذاشته کار کار سومیه بوده. در یک اقدام تلافی جویانه گفتم :

نه٬ من!!!! احتمالا یکی از بچه ها که جریانو بهش گفتم پیدات کرده و گرنه عمرا" بیام دنبالت و دیگه هم زنگ نزن و مزاحم نشو و گوشی گذاشتم.

بعدش تازه فهمیدم چه کار کردم  و از کار خودم خندم گرفت و بعد کلی مسخره شدن پیش دوستام که ماجرا رو گفتم بهشون٬ بعدها فهمیدم چند تا از دوستام از روش دفترچه تلفن معلم استفاده کردن  و خودشون بابک جا زدن و با چند تاشون رفیق شدن که یکی شون همون سارای (اسمشو نمی گم)معروف بوده که دوستیشون ادامه داشته تا قبولی دانشگاه و بعدش ازدواج در سال دوم دانشگاه

الانم هر وقت دوتاشونو ببینم به زن و شوهر می گم سارا و بابک٬ اونام پخی می زنن زیر خنده....

خلاصه اینم از خاطره ما که ناخواسته سبب خیر شدیم....

هر چند می دونم مدتی از این بازی گذشته منم از هرکی که این وبلاگ رو می خونه و تو بازی شرکت نکرده دعوت می کنم که با توجه به سنشون خاطره ای از ۱۴ یا ۷ سال قبل خوشون بنویسن.

 

+ نوشته شده در  Mon 24 Aug 2009ساعت 10:0 PM  توسط بابک  |