|
نوشته های بابک طاهررفتار
|
راستش حس نوشتن نبود. نمی دونم چرا اینطوری شدم اصلا نمی نویسم ٬خسته ام٬ پزشکی خوندن یه چیزی تو مایه های دیونگیه و این چند ماه آخر یعنی باید یه جوری دوپینگ کنی که بتونی تا اخر بری خلاصه بگذریم.
یه امتحان داشتیم خدا ٬یعنی کل این چند سال تحصیلیت به این یه امتحان وصل بود اگه می افتادی باید یه سال خونه می نشستی تا با سال پایینی ها دوباره می دادی (اینم سیستم دانشگاه ما) برای همین این مدت نمی نوشتم خلاصه نتیجه اش که اومد انگار بار چند ساله از رو دوشم برداشته شد از کل ۶۸ نفر کورس ما ۲ نفر افتادن که بیچاره ها باید یه سال منتظر بمونن خدایی تصور دوباره نوشتنش هم کلی عذابم میده.
کلی فیلم دانلود کردم که ببینم همینطور کتاب که بخونم. ولی هنوز ۴ تا امتحان مونده که البته به سختی اون اولی نیست.
هنوز تصمیم قطعی برای تخصص نگرفتم ٬یک رشته مورد علاقه دارم و دپارتمانش هم کلی برای خودش برو بیا داره از طرفی یکی از پروفسوراش استاد خودم بوده و از بابت امتحانش هم موردی نیست ولی یکم شهامت می خواد که بد جور ذهنم درگیرشه.بعد اون تو اینا بیشتر حق انتخاب دارم ( مغز و اعصاب٬چشم٬پوست).
فعلا احساس خوبی دارم تا بعد.