بلاخره تموم شد. قکر می کردم خیلی چیزا بعدش عوض میشه ولی حس خاصی نداشتم شاید برای این روزاست نمی دونم.
اینم عکس اون روز :
من نفر اول از چپ ٬ مکان آمفی تاتر بزرگ شهر
+
نوشته شده در Mon 29 Jun 2009ساعت 3:4 AM توسط بابک
|
بابک هستم. اهل رشت شهر زیبایی ها. شهر باران بیست و نه سال از دریچه ایی به نام زندگی جهان را دید زده ام با همه ئ خوشی ها و تیره گی هایش. ا ز قرار زیستن در کشوری دیگر ساکنم با همسرم که دوست می دارمش. و یک فرشته کوچک که می پرستیمش . طب خوانده ام . دغدغه هایم رابا زخمه های سازم در میان می گذارم وگهگاهی با ورقهای کاهی که حالا آن هم دیگر مثل همه چیز الکترونیکی است. بی قراری های زمانه را می بینم سرد سهمگین و سخت برای ترسیم که بایدش دید و راوی اش بود که چطور می رود و تا به کجا.........