<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اینجا سرد است...</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های بابک طاهررفتار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 22:15:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>در بیمارستان 3</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>بعد از چند شب کشیک اونم از نوع طاقت فرسا وقتی شد که بیام اینجا و بعدش هم برم سراغ وبلاگ های نخونده٬ از آخرین کشیکم بگم که خیلی جالب بود ۱۵ زایمان طبیعی و ۲ عمل سزارین و یک عمل سنگین هیستروکتومی داشتیم  و بطور کلی باید بگم که نخوابیدم چون با توجه به اپیدمی آنفولانزا رزیدنتهای بومی محترم بکلی ناپدید شدند و در هر کشیک با یک همدستی ناجوانمردانه بین خودشان تقسیماتی انجام می دهند که یک نفر بیشتر نمی ماند و بقیه می رسد به ما سه خارجی سال اولی... حالا با این وضعیت که شب تا صبح اصلا&quot; نخوابیدی یک عمل سزارین در انتهای کشیک هم به شما بخوره. دیگه آخر خوش شانسی هستش٬ البته باید بگم بریگارد کشیک دیشب واقعا&quot; انسانهای ماهر و خوبی بودند و یکی از اونا پا به پای ما بیدار موند و زایمان گرفت و کشیک اول یک خانم دکتر مسن و محترمی بود که از قضا سال پنج٬ استاد خودمم بود که با توجه به جایگاه شون همه مراعات کردند و ایشون  بعد از هیستروکتومی سر شب ٬رفت تخت خوابید تا نزدیک صبح که اون سزارین بی موقع اومد سراغمون٬ من راستش مثل اون راننده هایی شده بودم که با خواب نا خواسته از گرمای ماشین و آهنگ ملایم و جاده یکنواخت دسته و پنجه نرم می کنن و فقط  به خاطر همون استاد محترم بود که خودمو سر پا نگه داشتم تا عملی که باید در چهل دقیقه تموم می شد رو به پایان برسونم ولی از انجایی که بیمار محترم مشکلات متعدد عروقی و فشاری داشتند با خونریزی رحم مواجه شدیم که زمان برد و عمل در یک ساعت نیم به پایان رسید و بعد هم مزخرف ترین قسمت کار رو  که نوشتن پروتکل عمل بود  رو باید من    خوش شانس می نوشتم که اون بیشتر از یک عمل برای من زمان برد ٬ ولی با این همه شب بسیار خوبی بود ....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی از اون عمل   هیسترکتومی چند عکس براتون می ذارم تا ببینید که این خانم ۴۵ ساله چطور یک همچین فیبرومیومی رو با خودش حمل می کرده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 229px; HEIGHT: 223px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://i38.tinypic.com/2ih2c7b.jpg&quot; width=696 height=1391&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;         &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 214px; HEIGHT: 247px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;فیبرومیوم رحم&quot; align=left src=&quot;http://i36.tinypic.com/1hvypt.jpg&quot; width=802 height=1310&gt;      &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینم رحم بعد از برش که به اینصورت درامده:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 290px; HEIGHT: 212px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;فبیرومیوم رحمی&quot; align=right src=&quot;http://i38.tinypic.com/1569zj4.jpg&quot; width=1296 height=810&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Fibroids&quot; target=_blank&gt;فیبروم رحمی در ویکی پدیای انگلیسی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 22:15:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در بیمارستان 2</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>یادمه تو کتابها می خوندم &quot;تو اون سال وبایی....&quot;یا تو فیلم هایی که از اروپای قبل از رنسانس نشون می داد بعد از جنگی ٬طاعون همه شهر رو می گرفت٬ یا خونه جذامی ها رو تخته می کردن. حالا تو قرن بیست و یکم ما شدیم یه چیزی مثل اونا با این آنفلونزا که هر روز هم ویروسش یه موتاسیون جدید    می ده و کلی انسان رو در گیر خودش می کنه...البته این یه چیز جدید نیست و تا به حال ۳ اپیدمی بزرگ از این بیماری  در جهان بوده اولیش که به نوع اسپانیایی معروفه در سال ۱۹۱۸ بود دومی به نوع اسیایی معروف شد که سال ۱۹۵۶ بود و سومی به هنگ کنگی معروف شد که در سال۱۹۶۸ بود و  میلیون ها انسان رو به کشتن داد٬ اما ایندفعه قضیه کمی فرق می کنه. نمی دونم شندید یا نه ٬ یک نوع جدید از این ویروس که ناشناخته هست جدیدا تو اکراین پیدا شده و تا به حال چند نفری رو کشته  و تنها کاری که محققین تونستن بکنن اینه که نمونه اش رو بفرستن به دو لابراتوار پیشرفته جهان در انگلیس و امریکا که بطور فوق تخصصی رو این ویروس کار می کنن و احتمالا&quot; تا یه هفته دیگه اونو شناسایی می کنن ٬از طرفی نوع خوکی اون هم چند روزی میشه که به کیف رسیده و کل شهر رو تعطیل کرده ٬یعنی فعلا&quot; تمام مهد کودک ها ٬مدارس و دانشگاه ها به همراه سینما ها و تئاتر ها هم تعطیل شده و از شانس خوب من بیمارستان ما شده بیمارستان کشیک در سطح شهر که تمامی خانمهای باردار مشکوک به انفلونزا  و یا حتی دارای تب رو باید نگهداری کنه!!!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا کار ما که زیاد بود دو برابر شد به همراه ریسک بیشتر٬ از طرفی اساتید مهربان هم دیگه قبول زحمت نمی کنن و تمام کارها به عهده رزیدنت ها و اینترنهای فلک زده می باشد.بیمار با امبولانس اومده زنگ می زنن که بیایید پایین دکتر اول پیداش نیست دومی به سومی نگاه می کنه و سومی با رویی گشاده به من میگه : دکتر برو ببین چه خبره من باید برم به بیمارم تو طبقه سوم سر بزنم ٬ و منتظر جواب من نمونه البته جوابی هم در این موارد نداری که بدی . بیمار یه خانم ۳۰ ساله هست که مورد (شکم حاد) داره و دکتر اورژانس براش حاملگی بیرون رحمی نوشته ...  تب هم داره و از طرفی از ظهر چند بار هم استفراغ   داشته ... سونو می گیریم چیزی نشون نمی ده٬ البته به گفته بیمار یکماه نیم از آخرین پریودش می گذره ٬  و برای همین دکتر اورژانس ترسیده که حاملگی نا بجاست .می برم برای معاینه تمام مانور های تشخیص آپاندیسیت مثبته .آزمایش می گیریم٬ لیکوسیتوز داره ٬ با این همه به دکتر سوم کشیک زنگ می زنم و میگم جریان از چه قراره ٬ می پرسه تب هم داره ؟ می گم آره  می پرسه سرفه هم می کنه؟  می گم آره ٬میگه شک نکن که آپاندیسیته ٬ بفرستش به بیمارستان جراحی.... حالا من موندم که سرفه چه ربطی به آپاندیسیت داره!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه موندم حالا که همه تعطیلن ما هم یه بهونه ای جور کنیم و مدتی در کنار خانه و خانواده باشیم.وگرنه باید دوباره فردا یه کشیک دیگه وایستم و با این شیوع سریع بیماری واقعا&quot; ریسکش خیلی زیاده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی یه معرفی هم از بیماری آنفلونزا می ذارم شاید براتون جالب باشه البته اگه روسی یا انگلیسی بلدید اونا رو بخونید چون خیلی مفصل تر از فارسیش نوشته....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%86%D9%81%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7&quot; target=_blank&gt;بیماری آنفلونزا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 18:25:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در بیمارستان 1</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>انسان هم موجود عجیبی است ٬ وقتی به زجر دادن و زجر کشیدن یک مادر و فرزند نگاه می کنم عمیقا&quot; به فلسفه وجودی انسان شک می کنم و به فکر فرو می روم.یعنی از بدو تولد سختی و سختی کشیدن ٬ساعت ۳ نیمه شب هست در زایشگاه هستم که تلفن زنگ می خورد و طبق دستور رییس بخش نباید بیشتر از ۲ زنگ باشد برای همین رزیدنت سال یک حق خوابیدن ندارد و من بیدرنگ جواب می دهم ٬از پاتولوژی زنگ می زنند ٬خانمی درد زایمانش شروع شده و درخواست معاینه دارند ٬ کشیک یک ٬آقای دکتر قدیمی و باسابقه ای است که کسی جرات بیدار کردنش را ندارد کشیک دو در اورژانس هست و کشیک سه در اتاق پزشکان استراحت می کند به غیر از من دو رزیدنت دیگر که روس هستند هم حضور دارند که یکی نمی دانم کجاست و دومی در حال معاینه خانمی برای زایمان طبیعی هست ٬با احتیاط کشیک ۳ رو از خواب بیدار می کنم٬خانم دکتر سی و پنج چهل ساله ای هست که نمی شناسمش ولی بنده خدا بدون آرایش هیچ نشانی از طراوت غروب را ندارد ٬می گویم از پاتولوژی بیمار اتاق فلان احتیاج به معاینه داره٬ کمی فکر می کنه و میگه اونو چند ساعت پیش معاینه کردم٬ دهانه رحم بسته است هفته ۳۸ و برای هفته دیگه قرار سزارین داره آها راستی بچه بریچه...می گم خوب چی جوابشونو بدم میگه برو معاینه کن بعد به من بگو...می رم طبقه دوم بخش پاتولوژی خانمی ۴۴ ساله که بچه دومشه و اختلاف با بچه اول ۱۴ سال هست٬از درد به خودش می پیچه به پرستار میگم که برای معاینه امادش کنن. بدجوری درد میکشه ٬ دهانه رحم چهار سانتی باز شده٬ میگهمی خواد سریع عملش کنن تا راحت بشه درد در صورتش موج می زنه بهش میگم منتظر باشه می رم بالا و به دکتر میگم که جریان از چه قراره...میگه برو فلانی رو بیدار کن ٬ایرینا رزیدنت سال یکی با چشم ابرو به من میگه بگو خودش بره ولی من روم نمی شه بگم و میرم سمت اتاق دکتر بد اخلاق ٬در می زنم صدای خر و پفش میاد یکم محکمتر بعد از چند ثانیه میگه چی می خوای می گم همچین بیماری هست میگه خوب... نمی دونم چی جواب بدم ٬میگه سونو گرفتی میگم نه . دیگه جوابم رو نمی ده میام پیش خانم دکتره میگم گفت سونو بگیرید سری تکون میده ٬خواب از چشماش پریده می ره طبقه دو و بعد از چند دقیقه زنگ می زنه میگه به فلانی بگو سریع باید عمل بشه خودتم کمک دوم برو اتاق عمل میرم بیدارش کنم ایرینا و ناتالیا برام صلیب می کشن و مسخره بازی در میارن٬ محکم در می زنم یهو می پره میگم بردنش اتاق عمل سریع بیاین و خودم بسرعت دور می شم اونم انگار مورد اورژانسی باشه می پره تا بیمار و بیارن و دارم برای عمل آماده می شم٬ اونم اومده یه نگاه به من می کنه یه نگاه به بیمار چند تا فحش زیر لبی میده نمی دونم به من میده یا به بیمار به هر حال می ریم عمل و بعد از نیم ساعت پسر ۴ کیلویی پر انرژی به این جهان می یاد و مادری که تازه بهوش اومده و لبخندی به لب داره  و من پیش خودم فکر می کنم که تا همین چند لحظه پیش همین وروجک چه عذابی به مادرش می داده٬ میام تو  آشپزخونه بخش٬  تا   قهوه ای درست کنم٬ همین طور که منتظرم به پنجره نگاه می کنم که در گرگ و میش صبح اولین دانه های برف پاییزی خود نمایی میکنه ٬به درخت های محوطه بیمارستان خیره شدم که زنگ تلفن بصدا در میاد می دوم که برش دارم به سومی نشده یکی از دخترا جواب میده و روز از نو روزی از نو... </description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 21:16:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین هفته رزیدنتی من</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>خوب بعد از همه فکر کردن ها و بالا پایین رفتن ها از چند گزینه ای که می تونستم انتخاب کنم (ارتوپدی. داخلی و زنان و زایمان)و با مشورت مشاور دانشگاه بلاخره رشته زنان رو انتخاب کردم که سومین رشته برتر اینجا هست البته خودمم بهش علاقه مند بودم و در کل در دوره عمومی بالاترین نمره رو در این رشته گرفته بودم. دنیای رزیدنتی با اینترنی خیلی متفاوته  و مسئولیتش خیلی بیشتره .تقریبا&quot; نیمه جان میام خونه و فعلا  ماهی ۶ بار کشیک دارم . ماه اول بخش پاتولوژی زایمان هستم و تا به حال دوبار اتاق عمل رفتم که اولین بار جراح معاون بیمارستان بود و حین جراحی دائم از من می پرسید که حالا داره چه کار می کنه و بعدش باید چه کار کنم که رسما&quot; داشتم دیونه می شدم البته ناگفته نمونه رزیدنت سال دویی بعصی جاها به کمکم اومد و در پایان از ۵ نمره به من ۴ داد . امروز هم یه سزارین دیگه داشتیم که  رئیس بخش خودمون عمل می کرد و من کمک دومش بودم . یه نوزاد ۴ کیلویی بریچ بود که به سختی انجام شد. بعدش هم ۱۰ تا بیمار به من دادن که ازشونFHR بگیرم و توضیخشون رو هم در هیستوریشون بنویسم  که دیگه نایی برام نموند . فردا شب هم کشیک هستم و شانس آوردم که شنبه ها مورنینگ نیست و وقت دارم آمادش کنم. خوب اینم از رزیدنتی ما ... اصلا وقت نمی کنم به وبلاگم بیام و دلم براش خیلی تنگ شده بود.کلی فیلم دانلود شده دارم راستی تو این مدت که هنوز رسما&quot; نرفته بودم بیمارستان یه سریال پزشکی به نام scrubs می دیدم که ۹ سیزن داره و من تا به حال ۷ سیزنش رو دیدم واقعا محشره اگه می تونید ببینیدش .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 09:11:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه ها</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>نمی دونم چرا همیشه اینجوری میشه ٬این دومین باریه که بعد از یک روز پر دردسر که وقت نکرده بودم سری به نت بزنم فردایش ٬که واردش شدم شوکه میشم .صفحه خانگی نتم رو رو با٬لا٬ترن تنطیم کردم برای همین اولین چیزی که میبینم٬ چند خبر با امتیاز بالاست و بعد چشمم به موضوعات داغ می افته و اون موقع است که نمی دونم باید گریه کنم یا...اولین بار دیدن خبر فوت مرحوم شکیبایی بود که منو چند دقیقه ای میخکوب کرد و حالا رفتن مشکاتیان عزیز... میگن انگار دنیا رو سر ادم خراب میشه  یا انگار آب سرد رو ادم ریخته باشن٬ چند دقیقه ای همین طور مات و مبهوت به مونیتور نگاه می کردم . با خودم می گفتم یعنی این یکی هم رفت ... دردناکه دردناک٬ چون هر دوشون تو اوج پختگی و مهارت رفتند٬که انتظارش رو نداشتیم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به هر حال یکی دیگه از بزرگای هنر کشور رفت و این دردناکه چون هنرمند یعنی خلاقیت و به راستی او خلاق بود  و حالا باید افسوس همه اون روزایی رو خورد که او در گوشه ای عزلت گزیده بود و کاری بیرون نمی دادو حالا بعد از عزلت نشینی دیگر نوای جادویی سازش و آهنگهای جدید و شاهکارش را نمی شنویم. امروز یکی از روزهای بد زندگیم بود . چون &quot;من از مرگ بیزارم ٬ من از مرگ بیزارم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و همینطور که تصنیف شیدایی استاد را زمزمه می کنم در دلم می گویم :&quot;نه٬ من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; 
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: تو نظرا دیدم که بعضی از دوستان مشکاتیان رو حتی نمی شناسند و این یعنی دردی دو برابر ٬البته از دوستان ایرادی نیست چون مسئول این نا آشنایی کسی نیست جز سازمان  و یا وزرات خانه ای مرتبط به هنر... در زیر لینک بیو گرافی ایشان را می گذارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2_%D9%85%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%86&quot; target=_blank&gt;بیوگرافی مرحوم استاد مشکاتیان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 03:47:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل ها</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>تو بچگی عاشق زمستون بودم٬ همیشه برف بازی و تعطیلی برای برف برام خوشایند بود. مخصوصا&quot; گوش دادن به رادیو  یا تلویزیون برای تعطیلی فردا و پریدن من به هوا... کمی که بزرگتر شدم تابستون برام بینهایت قشنگ بود یعنی دنیایی بود برای خودش٬ تعطیلات تابستونی آی حال می داد. هنوزم شیرینی صبحاش تو خاطرمه که با شادی بی پایانش از خواب پا می شدم و بعد یک صبحونه سنتی می زدم تو کوچه و با بچه ها بازی می کردم تا نهار و بعدش خواب بعد از ظهر و خوندن کیهان بچه ها و منتظر برای ساعت ۵ که دوباره  می زدم بیرون بازی تا ده شب که دیگه رمقی برام نمی موند شامی می خوردم پلک های سنگین شدم می رفت رو هم  تا فردا صبحش.... بعدها بهار برام حس عجیبی داشت یعنی کمی برام بی هویت بود حالا نگید برگها سبز می شن درخت ها شکوفه میدنا یعنی میدونید یه جور حدفاصل بین دو خوشی فصلی بود با امتحانهای آخر سالش . اعتراف می کنم که بعد از اون دو هفته عیدش هیچوقت ازش خوشم نمی اومد ولی بزرگتر که شدم یعنی دبیرستانی که بودم از اون گوشه های دلم پاییز اومد بیرون. هیچوفت حسی بهش نداشتم ولی نمی دونم چرا بی خبر تو دلم جا باز کرد شاید عاشق شدن رو تجربه می کردم. ولی باروناش  با صدای ناودونش٬ سرمای رخوت آلودش تو غروب یک روز گرفته و بارونی با خش خش برگها٬ عجیب دیوانه ام می کرد می نشستم به کتاب خوندن و شعر گفتن داستان نوشتن٬ بعدش که ساز زدن اومد تو زندگیم که دیگه همه چی تکمیل شده بود صدای تار با جمع دوستانه چند جوون عاشق پیشه تعطیل... وقتی اومدم اینجا از زمستون که تقریبا&quot; متنفر شدم به چز چند روز اولش که تازگی داره بعد یه چند ماهی دیگه  خورشید نمی بینی  تا مشتاقانه به بهار فکر کنی و هویت تازه اش رو حس کنی تابستون هم که داری مثل یه ورزشکار بعد یه مسابقه سخت بدن خرد خمیرت رو جمع می کنی تا پاییز بیاد...پاییز... هنوزم دوسش دارم ٬ هنوزم برام تازگی داره. بوی پاییز که می یاد اصلا&quot; هوایی میشم٬ دوست دارم برم کافه ای بشینم و همینطور که قهوه ای مزه مزه می کنم چیزی بنویسم ٬بعدش تو سرمای غلغلک دهنده اش کمی (البته) کمی قدم بزنم و صدای برگها رو بشنوم و بی تکلف به فکر کردن به آینده و زن و زندگی برم تو اون روزای خوش قدیمی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب اینم حس من از فصلها٬ راستی چطوره اینو یک بازیش کنیم ٬یعنی هر کی حسش از فصلها رو بنویسه. چطوره ؟خوب من٬ اول ٬از همه خواننده ها دعوت می کنم که تو این بازی شرکت کنن. و برای اینکه بازی رسما&quot; کلید بخوره از دوستای خوبم  &lt;A href=&quot;http://sadafshell.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;صدف&lt;/A&gt; ٬ &lt;A href=&quot;http://nilouyee.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دانشگاه با طعم باران&lt;/A&gt;٬ &lt;A href=&quot;http://dandanpezeshke-matin.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دندانپزشک متین&lt;/A&gt;٬ &lt;A href=&quot;http://www.shirin111.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نقطه ته خط&lt;/A&gt;٬ &lt;A href=&quot;http://kimiaaa.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;زبل خان&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://drnafis.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دکتر نفیس&lt;/A&gt; دعوت می کنم که در این بازی شرکت کنن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 01:33:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کافه پیانو</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>یادمه یه دوره ای کارم شده بود کتاب خوندن٬ می خواستم ادبیات داستانی ایران رو تموم کنم. البته با موضوعیت خواندن آثار هر نویسنده٬ یعنی شروع می کردم٬ خوندن کارهای احمد محمود تا آخرین کارش بعد دولت آبادی٬ بعدش یکی دیگه و جالب این بود تا مدتها سایه سنگین  سبک ادبی اون نویسنده همراه من بود ٬یعنی بعد از خواندن دولت آبادی اگر داستانی می نوشتم تو سبک کارهای اون بود یا چوبک ٬البته اعتراف می کنم  هیچوقت مرحوم گلشیری  رو نفهمیدم و بالطبع آثارش رو هم و پیروانش رو هم٬ ولی بعضی از کارهای دولت آبادی یا احمد محمود دیوانه ام می کرد تا جایی که می خواستم همه چی رو ول کنم نویسنده بشم آخه کارها ٬جون داشت ٬قوی بود ٬لمس شده بود. تا اینکه اومدم اینجا و کمی از ادبیات ایران دور شدم بخصوص ادبیات روز. یادمه یکبار که رفتم ایران دیدم یک کار از یه نویسنده ۲۵ بار چاپ شده و برنده بنیاد گلشیری و اینجا اونجا شده نویسنده اش یه خانوم بود٬ زویا پیرزاد و اسم کتاب چراغها رو من خاموش می کنم ... خواندمش و گفتم عجب حالا اینطور می نویسن  کتاب روان و یکدستی بود ولی به درد مجله زن روز می خورد یعنی اگه بصورت پاورقی چاپ می شد می تونست حالا حالا ادامه داشته باشه بگذریم٬ گذشت  و گذشت تا اینکه   می شنیدم کتابی اومده به اسم کافه پیانو و رفته رو چاپ ۲۲ و جالبتر اینکه بعد از مدتی عقاید نویسنده اش هم دلیل دیگری بر معروفیت کتاب شد خلاصه اینبار که ایران بودم خریدمش  و خلاصه دیروز تمومش کردم و باور کنید هنوز موندم چطور از این سنگینی بیام بیرون .یا تو ایران قحطی نویسنده شده یا سطح ادبی مردم به قهقرا رفته یا مسائلی دیگه تو کاره که من نمی دونم. اینکه یکی بیاد کارهای روزمره اش رو با آب وتاب خاصی بگه ٬ریختن قهوه تو قهوه جوشش اینطوریه  و یا سیگار رو با دست چپش از گوشه راست لبش می کشه و یا اینکه گردی صندلی اونو یاد گردی جایی از جنیفر لوپز می اندازه و چهار تا اسم دیگه رو ردیف کنه و بعد کارش ۲۲ بار چاپ بشه ... نمی دونم بخدا چی بگم آخه اینم ادامه زویا پیرزاد بود حالا مردونه اش. سبکش روانه راحت می خونیش اصلا فضاسازیش محشره ٬حرکت رو تو زمان خوب پیش می بره یکدسته ولی خوب سوژه اش چیه هدفش چیه ؟؟؟&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 150px; HEIGHT: 215px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=left src=&quot;http://i26.tinypic.com/281h4j9.jpg&quot; width=187 height=371&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خونی و بعد با خودت میگی خوب بعدش.... و ۲۲ بار تجدید چاپش رو می بینی و جوابت رو میگیری .راستی یادم رفت بگم اسم خوبی داره یعنی یه جورایی شیکه٬ کافه پیانو البته این یه مدت مد شد تو ایران٬  از کتاب کافه نادری بگیر تا فیلم کافه ترانزیت (البته در زیبایی و بی نقص بودن این فیلم بحثی ندارم).. به هر حال دیدم خوندن ادبیات روز ایران وقت تلف کردنه البته به غیر از کارهای جدید یه سری قدیمیها که اگه بیاد بیرون مثل کارهای در دست نوشتن عباس معروفی عزیز....برای همین شروع کردم همسایه های محمود رو برای هفتمین بار خوندن و حسرت خوردن ار نبودنش مثل حاتمی که دیگه نیست کار کلاسیک انجام بده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن اگر خواستید کتابی بخونید سمفونی مردگان معروفی رو از دست ندید شاهکاریه در ادبیات معاصر ایران....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما هم اگر کتابی تازگیها خونید که می ارزه خوندنش بگید لصفا&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 11:37:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه صدام</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>فرصتی دست داد تا یک مینی سریال درام تماشا کنم.&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 160px; HEIGHT: 197px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;خانه صدام&quot; align=left src=&quot;http://i30.tinypic.com/2dt4vhu.jpg&quot; width=260 height=426&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سریال مانند کارهای دیگر بی بی سی٬* سریال خوش ساخت و جذابی بود و جالبتر از آن به زندگی دیک تا تور عراق ٬ صدام حسین می پردازد که یکی از منفورترین چهره های سیاسی جهان بود ٬بخصوص برای ما ایرانیها.  نکته جالب دیگر ٬بازی هنرپیشه ایرانی شهره آغداشلو بود که در نقش زن صدام ایفای نقش می کرد و واقعا&quot; در این نقش خوش درخشید . بازی روان و صدای دوست داشتنی او در این موفقیت بی تاثیر نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سریال به زندگی خصوصی و سیاسی  صدام حسین می پردازد و بگونه ای راوی ۳۰ سال گذشته این سرزمین است و با توجه به همسایه بودن این کشور و تاثیر آن بر زندگی ما در حمله ناجوانمردانه شان به ایران٬ عجیب به دل می نشیند. از طرفی نویسندگان این مجموعه سعی داشتند که با بی طرفی کامل به این کار بپردازند که واقعا&quot; به این مهم دست یافته اند . و در سراسر این مجموعه بدبختی ملت عراق و روحیه ددمنشانه صدام و اطرافیانش به وضوح دیده می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مورد دیگر بازی حرفه ای بازیگران این مجموعه است که شما را واقعا&quot; به کاخ صدام می برد  و چهره خشن این مرد سنگ دل را به تصویر می کشد.&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 303px; HEIGHT: 248px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=left src=&quot;http://i27.tinypic.com/ibf78x.jpg&quot; width=360 height=275&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدن این سریال را به دوست داران سریال و تاریخ معاصر پیشنهاد می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.hbo.com/films/houseofsaddam/&quot; target=_blank&gt;آدرس وب سایت رسمی سریال&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/House_of_Saddam&quot; target=_blank&gt;آدرس توضیح این سریال در ویکی پدیا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86&quot; target=_blank&gt;بیوگرافی صدام حسین بفارسی در ویکی پدیا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی٬ او چقدر از ایرانیان متنفر بود ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*این سریال محصول مشترک HBO Film و BBC Two می باشد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 21:29:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی وبلاگی</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>همونطور که قول داده بودم در این پست به بازی وبلاگی که از طرف دوست خوبم خانم &lt;A href=&quot;http://sadafshell.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;صدف&lt;/A&gt; دعوت شدم و مربوط به خاطره ای از ۱۴ سال قبل هست می پردازم: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو اون موقع یادمه برای کنکور و این حرفها کلاس خصوصی می رفتیم یه شب که داشتم با خونواده سریال می دیدیم  تلفن زنگ خورد و من جواب دادم. از اون طرف خط یه صدای ملیح شده ای اسم منو برد و گفت آقا بابک٬ بی اختیار گفتم٬ بفرمایید! که گفت می تونم باهاتون حرف بزنم. منم عین این بچه دبستانی ها آب دهانی قورت دادم و گفتم نخیر اشتباه گرفتید و گوشی رو گذاشتم ٬حالا بابا  زیر چشمی داره منو نگاه می کنه و من انگار واقعه وحشتناکی اتفاق افتاده باشه به تلفن خیره شدم که این دیگه کی بود و چرا اینجوری جواب دادم  و ... که دوباره زنگ خورد و بی درنگ جواب دادم: بله .که باز خود طرف بود و گفت که می دونه خودمم ٬اگه نمی تونم حرف بزنم یه وقت دیگه زنگ بزنه که منم کلی ای کیو به خرج دادم و گفتم بهنام (یکی از دوستام)٬ باشه باشه میارم برات ٬ همون  راکت بدمینتون ۸ ایکس رو میگی دیگه ٬باشه .قربانت خداحاقظ و مثل بچه آدم اومدم نشستم و ادامه دیدن سریال که مادرم پرسید کی بود؟ گفتم بهنام دیگه !!! اونم گفت تا به حال اینجور بهنام نداشتیم. منم خودم به نشنیدن زدم و اون شب گذش ت تا اینکه فردایش زنگ زد ٬آقا ٬منم گیر سه پیچ ٬که شماره منو از کجا آوردی و تا نگی حرف نمی زنم و از این جور حرفها که حوصله بنده خدا سر رفت و گفت برو به درک و گوشی گذاشت و من دوباره دیدم عجب گندی زدم و طرف خودش اومده دوست بشه پروندمش . حالا بعدش هی به خودم میگم چرا گیر دادم اینقدر و حالا چی کار داری از کجا اورده٬ خلاصه فقط تنها چیزی که نصیبم شد این بود که اسمش  سارا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم مدرسه و پیش بچه ها تعریف کردن و هرکی یه چیزی بارم کرد و آقا ما هم کلی خفت کشیدیم اومدیم خونه٬ هر چی فکر می کردم از کجا شماره منو بدست آورده عقلم به جایی قد نمی داد. آخه اون موقع مثل حالا اینترنت و موبایل نبود که ٬ باید به فرزی الیور تویست تو دزدی٬ شماره می دادی دست طرف ٬ بعدشم منتظر تا شاید زنگ بزنه ٬حالا ما که شماره نداده یکی برامون زنگ زده بود ٬خلاصه با توجه به مشاوره  با یکی از دوستان به اینجا رسیدیدم فقط می تونسته از دفترچه تلفن یکی از معلمای خصوصی که همیشه رو میزش بود و ساعت قبل ما کلاس دخترانه داشت ٬برداشته شده باشه و از اونجایی که بسیار دلم می خواست آب رفته به جوی رو برگردونم در یک عملیات انتحاری تا قبل از ورود معلممون شماره هرچی سارا بود رو برداشتیم  افتادیم به زنگ زدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولی که اصلا انگار از تلفن منع شده باشه ٬هر کسی جواب می دادجز یک دختر جوان .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دومیه بعد دو بار زنگ زدن و کمی حرف زدن معلوم شد که دو سال کوچکتره و قبلا هم بهم زنگ نزده ولی درکل بی میل به ادامه ارتباط نیست که بی خیالش شدیم و اما سومی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از جواب دادن و مطمئن شدن از اینکه صداش با اون فرق داشته٬ تهدید به شناسایی شماره از طرف مخابرات شدیم که ما کلا&quot; بی خیال موضوع شده بودیم که دیدم بعددو سه روزخودش زنگ زد گفت :   می بینم دوره افتادی دنبالم می گردی..... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا ماهم سه سوت دوزاریمون افتاد که طرف اسمش سارا نیست و از اسم دوستاش مایه گذاشته کار کار سومیه بوده. در یک اقدام تلافی جویانه گفتم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه٬ من!!!! احتمالا یکی از بچه ها که جریانو بهش گفتم پیدات کرده و گرنه عمرا&quot; بیام دنبالت و دیگه هم زنگ نزن و مزاحم نشو و گوشی گذاشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش تازه فهمیدم چه کار کردم  و از کار خودم خندم گرفت و بعد کلی مسخره شدن پیش دوستام که ماجرا رو گفتم بهشون٬ بعدها فهمیدم چند تا از دوستام از روش دفترچه تلفن معلم استفاده کردن  و خودشون بابک جا زدن و با چند تاشون رفیق شدن که یکی شون همون سارای (اسمشو نمی گم)معروف بوده که دوستیشون ادامه داشته تا قبولی دانشگاه و بعدش ازدواج در سال دوم دانشگاه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم هر وقت دوتاشونو ببینم به زن و شوهر می گم سارا و بابک٬ اونام پخی می زنن زیر خنده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینم از خاطره ما که ناخواسته سبب خیر شدیم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چند می دونم مدتی از این بازی گذشته منم از هرکی که این وبلاگ رو می خونه و تو بازی شرکت نکرده دعوت می کنم که با توجه به سنشون خاطره ای از ۱۴ یا ۷ سال قبل خوشون بنویسن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 18:59:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس عجیبی  وقتی کسی ندونه خونه واقعیش کجاست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دل کندن از اونجا برام سخت بود به خصوص اون خداحافظی های لعنتی با دغدغه دیدن دوباره همون آدمایی که دوستشون داری ولی همون مقدار هم می خواستم برگردم به سکوت خلوت خودم. بلاخره برگشتیم  و هیچ چیز زیباتر از برق شوق دیدن اسباب بازیهای قدیمی در چهره پسرکم نبود که مشتاقانه آنها را لمس می کرد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی کتاب آوردم بهمراه خوراکی هایی که در اینجا یافت می نشود .از کلوچه فومن و زیتون پرورده گرفته تا پودر موسیر و ترشی مخلوط مهرام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب بود . ولی نتونستم دل سیر شهر رو ببینم در عوض دوهفته ای رکورد زدم و به همت مهمونی های زیاد شش کیلو چاق شدم که از بدو ورود رفتم تو رژیم لاغری . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی مطلب جدید دارم که بزودی می نویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پس منتظر باشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 22:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
