<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اینجا سرد است...</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های بابک طاهررفتار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Dec 2009 21:13:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بازی شب یلدا</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>خوب  اول از همه باید باید بگم که به پارک آبی نرفتم و به جای اون کشیک وایستادم جای یکی از بچه ها (البته کلی وعده چیزهای خوب برای کریسمس داده).  ماجرای اون کشیک رو تو پست بعدی         می نویسم. به دعوت دوست عزیزم &lt;A href=&quot;http://sadafshell.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;صدف&lt;/A&gt; به بازی شب یلدا دعوت شدم که البته بازیه سختیه و جریانش از این قراره که&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; باید ۵ خصوصیات اخلاقی حالا چه مثبت و چه منفی رو که خواننده های وبلاگ ازش خبرندارن بنویسم. خوب اینم از خصوصیات ما:&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-خیلی زود با همه دوست می شم ٬ وسعی می کنم که دوستی رو نگه دارم البته تا موقعی که اون دوست محترم دوست بمونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- غم و ناراحتی رو اصلا&quot; نمی تونم پنهان کنم٬ یعنی از یک فرسخی از قیافه ام معلومه که یک مشکلی هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-خودم خوب می دونم که اصلا&quot; روانشناس یا روانپزشک خوبی نمی شدم چون واقعا&quot; نمی تونم برای یک نفر یک موردی رو توضیح بدم و اون متوجه نشه و دوباره همون موارد .(یه بار که تو بخش بیماری های روانی بودم ٬ ازیه بنده خدا که مبتلا به شیزو فرنی بود داشتم شرح حال می گرفتم که اگر استادم به موقع نیومده بود ٬ممکن بود که کتکش بزنم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴-اگه با کسی بحثم بشه٬ یا مشکلی پیش بیاد و من مقصر بوده باشم به نیم ساعت نمی کشه که ازش عذر خواهی می کنم ولی اگه طرف مقصر باشه و عذر خواهی هم نکنه ٬ممکنه برای همیشه باهاش قطع رابطه کنم ٬ و در این مورد خیلی سنگدلم چون ممکنه نزدیکترین دوستم یا از خانواده ام باشن ٬فرقی نمی کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵-خیلی خیلی شکمو هستم٬ و در این یک مورد با کسی شوخی ندارم. یعنی غذا پختن و خوردنش برای من آداب خاصی داره و براش خیلی وقت می ذارم. امان از روزی که گرسنه باشم ٬بهتره نزدیکی های من نیایید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب اینم از خصوصیات من که با هاش اشنایی نداشتید٬ حالا منم باید ۵ نفر از دوستان رو معرفی کنم البته سعی می کنم از دوستایی که تو جاهای دیگه دعوت نشدن ٬دعوت کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر &lt;A href=&quot;http://www.rezasr2.blogsky.com/&quot; target=_blank&gt;ربولی حسن کور&lt;/A&gt;(اسم واقعی ایشون رو نمی دونم)٬ &lt;A href=&quot;http://drgloria.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دکتر سارا&lt;/A&gt;٬ &lt;A href=&quot;http://drnafis.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دکتر نفیس&lt;/A&gt;٬ &lt;A href=&quot;http://manopezeshki.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;یادداشت های یک دانشجوی پزشکی&lt;/A&gt;٬ &lt;A href=&quot;http://skilki.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;هزار و یک شب به روایت دانشجویی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی یه خاطره از شب یلدا هم بگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه کلاس اول دبستان بودم و شنیده بودم که شب یلدا طولانی ترین شب ساله ٬خلاصه زد و اون شب دندون درد گرفتم و از اون جایی که فکر می کردم این شب حالا حالا تموم نمیشه بیشتر عذاب می کشیدم ٬بعدش هم تا چند سال این داستان با آب و تاب برای ملت تعریف می کردم و بعضی از اون هم خیلی همدردی می کردن تا اینکه کلاس چهارم بودم برای معلمم داستان رو گفتم و اونم برام توضیح داد که شب یلدا فقط یک دقیقه بیشتر از بقیه شب ها هست و تو بیشتر به خودت تلقین می کردی که طولانیه .خلاصه کلی دمق شدم ولی دیگه داستان رو برای کسی تعریف نمی کردم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 21:13:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه ها</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>خوب بعد از اون شب که واقعا&quot; خسته بودم و نای نوشتن نداشتم ٬فرداییش به خودم استراحت دادم و یک تلفن ناقابل به رزیدنت سال دو زدم و گفتم امروز نمی تونم بیام و بهش گفتم خودت لطفا&quot; یه بهانه ای درست کن (ناگفته نماند که همین چندی پیش چند بسته تنباکو که از ایران برای من اورده بودند به ایشان که عاشق قلیان هستند هدیه داده بودم) خلاصه در خانه مشغول وبگردی بودیم و نیم نگاهی به بیرون داشتیم که با وجود پنجره دو جداره و انواع چسب کاری و ابر گذاری و لایه های محافظ باز سرمای موذیانه ای نفوذ می کرد٬ البته ناگفته نماند که دیروز هوا -۱۸ بود و قراره تا وسط های هفته دیگه به -۲۵ برسه ٬بله می گفتم که مشغول خواندن بودیم که تلفن زنگ زد و یکی از دکترای بخش پشت خط بود یک بسم الله ای گفتیم و جواب دادیم که سلام و از این حرف ها ٬که می بینم بنده خدا ٬با پریشانی می پرسه چقدر تب داری؟ سردرد؟ گلو درد ؟ می خوای بیام ببرمت بیمارستان؟ حالا من تا مغزم سیناپس بزنه که اوضاع از چه قراره اون بیچاره دائم سئوال می پرسه٬ من که تازه متوجه شدم جریان از چه قراره می گم نه! بهترم کمی تب دارم می پرسه چقدر میگم ۳۸ درجه ٬  میگه اوه خدای من خیلی زیاده باید حتما&quot; بستری بشی٬ خلاصه با کلی توضیح و تشکر قانع شد که قرص مصرف کنم و خونه بمونم ٬تازه گفت فردا(یعنی امروز )هم استراحت کن٬ خودم از رییس بخش برات مرخصی می گیرم ٬خلاصه ما خوش و خوشحال از مرخصی اجباری  نشسته بودیم که  یولیا ی معروف ( از رزیدنت های سال دو که داستان کشیکم رو براتون گفته بودم) زنگ میزنه که تازه شنیدم که مریض شدی ٬منم آره... کمی با صدای گرفته اونم میگه واقعا&quot; خیلی حیف شد برنامه جمعه رو پس ار دست دادی؟ می پرسم جمعه؟ میگه همون جشن شرکت دارویی جاز برای سال نو تو پارک آبی !...من  تازه یادم اومد که ای دل غافل این شرکت دارویی تمام پزشک های بخش ما رو و یک بخش دیگه رو برای جمعه بصرف شام و البته پارک ابی دعوت کرده بود و حالا من با این وضع نمی تونم برم خلاصه گفتم آره حالا ببینم چی میشه شاید تا جمعه بهتر شدم اونم میگه مگه  دیونه ای با این سرما اگه خوبم شده باشی٬ بعد شنا تو پارک بازم خطرناکه ٬بهتره خونه بمونی و میگه که به خانومم زنگ میزنه و تاکید میکنه نذاره من بیام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم هه هه هه... میگم ممنون از حس مسئولیت حرفه ایت و خلاصه خداحافظی می کنم.حالا  هرچی بد و بیراهه  به این بگدان(رزیدنت سال دو که این آش رو برام پخته)میگم و خلاصه نمی دونم برای فردا برم یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی تو مطلب قبلی نوشته بودم که سرمای اینجا چهار ساله شد که بعضی از دوستان متوجه نشده بودن بخصوص دوست عزیزم دکتر &lt;A href=&quot;http://www.rezasr2.blogsky.com/&quot; target=_blank&gt;ربولی حسن کور&lt;/A&gt; که کلا&quot; به دوره عمومی و رزیدنتی ما شک کردن.. غرض از چهارساله شدن سرما ٬وبلاگ اینجا سرد است.... بود که چار سال می نویسمش و امیدوارم حالا حالا بتونم براتون بنویسمش...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 15:18:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه ها</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>فقط یک لحظه تجسم کنید بدنتون نمناک از عرق باشه و وارد سرمای -۱۲ بشید ٬ حس موذیانه برخورد سرما با روحتون  ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهای تکراری تکرای تکراری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کشیک های تکراری تکراری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرمای تکراری....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب اصلا حوصله خودمم ندارم چه برسه به نوشتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی سرمای اینجا چهار ساله شد... فقط همین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 21:29:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>باور کنید خسته شدم از  نوشتن این نوع پست ٬ ولی باز یکی دیگه از  بزرگای موسیقی این مملکت رفت و ما موندیم در غم  از دست دادنش. استاد پایور هم جاودانه شد .... چه سال بدی بود امسال برای موسیقی اصیل ایرانی
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B2_%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%B1&quot; target=_blank&gt;معرفی استاد پایور در ویکی پدیا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 17:47:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در بیمارستان6</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>بعد از دوماه کار کردن در بخش پاتولوژی زایمان امروز به بخش جراحی زنان منتقل شدم که دو ماه هم باید در این بخش باشم. راستش کار کردن تو این بخش برام جالب تره چون بیشتر جراحی داره و همچنین جراحی های کوچک مثل سقط رو خودمون انجام می دیم البته با نظر رزیدنت سال بالاتر. برنامه کشیک ماه جدید رو هم گذاشتن که برای من این ماه ۱۰ تا کشیک هست خوبه که شب سال نو رو برام نذاشتن چون دیگه خانومم جوش می اورد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون جایی که ایتنرنت من ADSL از نوع حجمی هست (یعنی در ماه می تونم ۶۰ گیگابایت استفاده کنم) و اگر ازش استفاده نکنی هدر میره در صورتیکه پولش رو قبلا&quot; دادید٬ شنبه متوجه شدم که ای دل غافل این ماه فقط ۱۰ گیگابایت استفاده کردم ٬اونم بیشتر خانومم تو یوتیوب کلیپ دیده٬در یک اقدام حماسی در یک شبانه روز ۵۰ گیگابایت فیلم و سریال دانلود کردم که در نوع خودش رکوردی بود ولی حالا کیه که ببیندشون...بعد رفتم تو سایت این شرکت دیدم برای سال نو یک پکیج کادو گذاشتن و اون اینکه میشه با همین قدر ماهانه ۸۰ گیگ استفاده کرد که منم بی درنگ اونو انتخاب کردم .(طمع رو دارید)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی امروز تو بخش بودم که پرستار محترم منو صدا میزنه و میگه سریع برو اتاق عمل رزیدنت سال یکی امین (پسری از تونس)نیومده و استاد محترم منتظره٬ منم سریع رفتم شستشو دست و مراحل آماده شدن برای عمل انجام دادم ولی نمی دونستم اصلا&quot; چه عملی داره انجام میشه٬ وارد میشم میبینم وسط های کارن و از چشمهای استاد بزرگ پشت عینک عمل٬ خون می باره ٬دکتر کمک هم یکی از اون رزیدنتهای عوضی هست که انگار ارث باباش رو خورده باشم ٬اصلا&quot; نمیشه با هاش حرف زد در ضمن ایشون خودشونو کمی بالاتر از پروفسور می دونن٬ حالا من یه سلامی میدم میام کمک٬ همون اول   بسم الله استاد می پرسه اینی که الان بریدم چی بود منم فقط در حد مهران مدیری تو دلم میگم &quot; جانم...&quot; و تا بیام  چیزی بگم رزیدنت جان شیرین عسل جواب میده٬ تازه دارم می فهمم که چی به چیه  واونا هم مرحله اصلی رو پشت سر گذاشتن و رحم رو در آوردن که استاد میگه &quot;هر وقت پروفسور شدی میتونی دیر بیای سر عمل یا اصلا&quot; نیای و از دور کنترل کنی ٬هنوز بهت یاد ندادن که باید زودتر از همه تو اتاق عمل باشی&quot; دارم سبک سنگین می کنم که چی بگم که میگه &quot;من رزیدنت از تونس داشتم که حالا داره تو فرانسه جراحی میکنه &quot;و شروع میکنه به فرانسه با من حرف زدن ٬ حالا موندم جواب اینو چه بدم  میگم من ایرانی ام و اون رزیدنت حالش بد بوده امروز نیومده. یه نگاه عاقل اندر صفیه(درسته دیگه؟) به من میندازه و میگه خوب اینو از اول میگفتی ٬ تا حالا کجا بودی و براش توضیح می دم که امروز اولین روز من تو این بخشه ... کمی مهربون تر میشه و میگه برو رحم رو برش بده ببین چیه ٬منم بی خبر میرم یه برش ورتیکال بهش می زنم که به یه جسم سخت برخورد میکنم وقتی با احتیاط کمی بازش میکنم می بینم یه جنین که مرده بوده توش هست٬ اونم که تعجب منو دیده میگه چیه فکر می کردی چی توش باید باشه ٬منم همین طور دارم به جنین نگاه می کنم بهش میگم نمی دونستم چه عملیه میگه خوب چرا از اول نپرسیدی و باز مثل ابلهان به من نگاه میکنه و سر تکون میده ومیره و اون رزیدنت دانشمند هم خنده ای متملقانه می کنه و دنبالش میره و همونطور هم دستور میده که پروتکل رو بنویس یادت نره ... بعدش تو بخش پاتولوژی میرم که لیوانم رو بیارم که جا گذاشته بودم می بینم یکی از بیمارام که زنی ۳۸ ساله هست و تا به حال دوبار سقط داشته برای بار سوم بچه اش رو تو هفته ۸ از دست داده و داره گریه می کنه که واقعا&quot; حالم گرفته شد  ...در ادامه مطلب عکس این  سقط وعمل رو گذاشتم ولی قبلش از کسایی که طاقت دیدن این قبیل عکس ها رو ندارن خواهش می کنم که نبینن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 16:47:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در بیمارستان5</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>می دونم دیر به دیر می نویسم ولی باور کنید کشیک های پشت سر هم ٬توانی برای نوشتن نمی ذاره یک  نوشته غیر بیمارستانی آماده کردم که در پست بعدی می نویسم. خوب باز از بیمارستان بگم که باور نمی کنید بعضی وقتها تو خواب هم فکر می کنم که توبیمارستانم و باید برم FHR فلان زائو رو بگیرم حتی پا می شم بعد می بینم که تو خونه ام .از چیزهای جالب دیگه٬ اینکه پریشب یکهو از ساعت ۳ صبح مثل مور ملخ زایمان ریخت رو سرمون یعنی تا اون موقع آروم بود ها٬ ولی نمی دونم چی شد که تمام اتاق های زایمان پر شد ٬ما هم داشتیم در اوج بی رمقی از این اتاق به اون اتاق معاینه  می کردیم و صدای قلب جنین رو گوش می دادیم که استاد بزرگ به من گفت این اتاق رو چی معاینه کردی٬ برو اتاق ۲A صدای قلبشو گوش کن ما هم بی خبر رفتیم تو اتاق٬ چراغ خاموش بود گفتم بنده خدا خوابیده ولی با این همه باید گوش می کردم برای همین آروم بهش گفتم لطفا&quot; بذارید معاینه کنم و در همین حین پیراهنشو زدم بالا ٬حالا می بینم پیراهنش یجورایی تنگه و مثل بقیه نیست  وشکمش هم کوچیکه (همه در چند ثانیه اتفاق افتاد) با این همه  فونندوسکوپ رو شکمش می ذارم اونم تو خواب بیداری می پره هوا میگه بابک دیوانه شدی تازه متوجه می شم که یولیا رزیدنت سال دو اینجا خوابیده حالا هر دو زدیم زیر خنده و از صدای خنده ما دو تا اینترن و یک رزیدنت سال یک هم میان تو  اونا هم که متوجه می شن منفجر میشن از خنده.... حالا یکی از دکتر ها به من می گه تو که تا اینجا رفتی یه معاینه              بی مانوئال هم می کردی و کلی ما رو اذیت کردن...سیستم شام ونهار ما هم در نوع خودش جالبه از اونجایی که روسها هنوز زندگی اشتراکی تو خونشونه برای همین موقع نهار و یا شام دکتر ها و رزیدنتها یک میز بزرگ می چینن و هر کی هر غذایی رو که آورده می ذاره وسط و یک میز مفصل چیده میشه البته بسته به موقعیت و معروفی استاد بزرگ و یا کشیک یک (در اون روز جوابگوی کل بیمارستانه)میزها هم فرق می کنه ٬ آقا ما هم از چند روز قبل اعلام کردیم که یک غذای ایرانی میاریم  و از اونجایی که اینا عاشق پلو هستند و اصولا اونو غذای شرقی ها می دونن براشون عدس پلو با ماهیچه درست کردم که در نوع خود شاهکاری شد٬و کلی به به وچه چه کردند و استاد بزرگ کلی بنده رو تشویق نمودند و اینکه دفعه بعدی چه نوعی پلویی برامون میاری که اینم برا خودش دردسری شد برامون. خوب حالا برم وبلاگ دوستان رو بخونم... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 19:02:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در بیمارستان 4</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>مجبور شدم ۴۸ ساعت کشیک بیاستم  با انکه خیلی جالب بود ولی واقعا&quot; توانی برای برگشت به خانه نداشتم ٬در عوض یک شنبه را کاملا&quot; خوابیدم ٬ دوشنبه بیمارستان بودم و فردا باید دوباره کشیک باشم این از زندگی ما .پسرچه که تقریبا&quot; منو داره از یاد می بره و به غیر از خوشحالی چند ثانیه اول ورود به خانه دیگه سراغم نمی یاد البته ناگفته نماند که بنده هم در خواب بودم و وقتی براش نذاشتم.کلی فیلم دارم که وقت دیدن ندارم چند نوشته خوب که باید پردازششان کنم.فردا یک سزارین دارم که با معاون بیمارستان باید برم و از الان کمی استرس دارم یک دکتر کارکشته و قدیمی که حین عمل ممکنه به دستتون بکوبه اگر جواب لازم رو بهش نداده باشید. یک اتفاق جالب هم دیروز برام پیش اومد  در بخش جراحی زنان بودم و با یکی از بچه ها داشتم حرف می زدم که یکهو یکی از پروفسورهای معروف بخش بهمرا چند دکتر و رزیدنت از یه اتاق اومدن بیرون و پروفسور هم یک سلام و احوالپرسی جانانه با من کرد که همه مونده بودن که بنده چه کار خارق العاده ای انجام دادم که پروفسور به این بزرگی در حد یک پسرخاله با بنده خوش و بش میکنه منم البته فکر می کردم که ایشون لطف دارن به من٬ ولی یکم که گذشت دیدم که انگار ایشون منو با یکی دیگه اشتباه گرفتن و سئوالات خانوادگی می پرسن مثلا چرا پیش ما نمی یایی و فلانی چطوره  حالا همه چشماشون گرد شده ٬ولی من دارم از هول اینکه هر لحظه ممکنه ضایع بشم ٬آب میشم و دیدم بهتره بپیچونم و برم برای همین گفتم بله بله حتما&quot; خدمت میرسیم و شما هم تشریف بیارین از این جرف ها که تلفنش زنگ خورد و منم تا اینکه بخواد جواب بده   باهاش دست دادم از محوطه در رفتم حالا همه یه طوری به من نگاه می کنن که انگار فامیل درجه یک ایشون هستم ٬باید یک مدت گذرم اون طرف نیافته که بد ضایع میشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  راستی دیروز یک بیمار ۳ ساله داشتیم که والو واژنیت داشت و تقریبا&quot; اندازه ۵ بیمار وقت گذاشتیم تا معاینه بشه البته استاد محترم فوق تخصص جاینیکولوژی اطفال داشت و بلد بود که چجوری باهاش سر و کله بزنه ولیمن هم کلی آی کیو زدم و با قول نشون دادن لاک پشت راضی شد که سوار هلی کوپتر (صندلی معاینه) بشه !!!! آخر سر هم بهم میگه پس کو لاک پشته٬ یادم بود یه جایی از بیمارستان یک آکواریوم دیده بودم حالا من دست اینو گرفتم و طبقه به طبقه و پرسان پرسان به آکواریوم رسیدیم دعا دعا می کردم که هنوز لاک پشته باشه که بود .راستی برام جالب شد تو ایران از این بچه ها چجوری نمونه می گیرن  اگر کسی می دونه خوشحال میشم که برام توضیح بده... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 21:37:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در بیمارستان 3</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>بعد از چند شب کشیک اونم از نوع طاقت فرسا وقتی شد که بیام اینجا و بعدش هم برم سراغ وبلاگ های نخونده٬ از آخرین کشیکم بگم که خیلی جالب بود ۱۵ زایمان طبیعی و ۲ عمل سزارین و یک عمل سنگین هیستروکتومی داشتیم  و بطور کلی باید بگم که نخوابیدم چون با توجه به اپیدمی آنفولانزا رزیدنتهای بومی محترم بکلی ناپدید شدند و در هر کشیک با یک همدستی ناجوانمردانه بین خودشان تقسیماتی انجام می دهند که یک نفر بیشتر نمی ماند و بقیه می رسد به ما سه خارجی سال اولی... حالا با این وضعیت که شب تا صبح اصلا&quot; نخوابیدی یک عمل سزارین در انتهای کشیک هم به شما بخوره. دیگه آخر خوش شانسی هستش٬ البته باید بگم بریگارد کشیک دیشب واقعا&quot; انسانهای ماهر و خوبی بودند و یکی از اونا پا به پای ما بیدار موند و زایمان گرفت و کشیک اول یک خانم دکتر مسن و محترمی بود که از قضا سال پنج٬ استاد خودمم بود که با توجه به جایگاه شون همه مراعات کردند و ایشون  بعد از هیستروکتومی سر شب ٬رفت تخت خوابید تا نزدیک صبح که اون سزارین بی موقع اومد سراغمون٬ من راستش مثل اون راننده هایی شده بودم که با خواب نا خواسته از گرمای ماشین و آهنگ ملایم و جاده یکنواخت دسته و پنجه نرم می کنن و فقط  به خاطر همون استاد محترم بود که خودمو سر پا نگه داشتم تا عملی که باید در چهل دقیقه تموم می شد رو به پایان برسونم ولی از انجایی که بیمار محترم مشکلات متعدد عروقی و فشاری داشتند با خونریزی رحم مواجه شدیم که زمان برد و عمل در یک ساعت نیم به پایان رسید و بعد هم مزخرف ترین قسمت کار رو  که نوشتن پروتکل عمل بود  رو باید من    خوش شانس می نوشتم که اون بیشتر از یک عمل برای من زمان برد ٬ ولی با این همه شب بسیار خوبی بود ....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی از اون عمل   هیسترکتومی چند عکس براتون می ذارم تا ببینید که این خانم ۴۵ ساله چطور یک همچین فیبرومیومی رو با خودش حمل می کرده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 229px; HEIGHT: 223px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://i38.tinypic.com/2ih2c7b.jpg&quot; width=696 height=1391&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;         &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 214px; HEIGHT: 247px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;فیبرومیوم رحم&quot; align=left src=&quot;http://i36.tinypic.com/1hvypt.jpg&quot; width=802 height=1310&gt;      &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینم رحم بعد از برش که به اینصورت درامده:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 290px; HEIGHT: 212px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;فبیرومیوم رحمی&quot; align=right src=&quot;http://i38.tinypic.com/1569zj4.jpg&quot; width=1296 height=810&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Fibroids&quot; target=_blank&gt;فیبروم رحمی در ویکی پدیای انگلیسی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 22:15:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در بیمارستان 2</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>یادمه تو کتابها می خوندم &quot;تو اون سال وبایی....&quot;یا تو فیلم هایی که از اروپای قبل از رنسانس نشون می داد بعد از جنگی ٬طاعون همه شهر رو می گرفت٬ یا خونه جذامی ها رو تخته می کردن. حالا تو قرن بیست و یکم ما شدیم یه چیزی مثل اونا با این آنفلونزا که هر روز هم ویروسش یه موتاسیون جدید    می ده و کلی انسان رو در گیر خودش می کنه...البته این یه چیز جدید نیست و تا به حال ۳ اپیدمی بزرگ از این بیماری  در جهان بوده اولیش که به نوع اسپانیایی معروفه در سال ۱۹۱۸ بود دومی به نوع اسیایی معروف شد که سال ۱۹۵۶ بود و سومی به هنگ کنگی معروف شد که در سال۱۹۶۸ بود و  میلیون ها انسان رو به کشتن داد٬ اما ایندفعه قضیه کمی فرق می کنه. نمی دونم شندید یا نه ٬ یک نوع جدید از این ویروس که ناشناخته هست جدیدا تو اکراین پیدا شده و تا به حال چند نفری رو کشته  و تنها کاری که محققین تونستن بکنن اینه که نمونه اش رو بفرستن به دو لابراتوار پیشرفته جهان در انگلیس و امریکا که بطور فوق تخصصی رو این ویروس کار می کنن و احتمالا&quot; تا یه هفته دیگه اونو شناسایی می کنن ٬از طرفی نوع خوکی اون هم چند روزی میشه که به کیف رسیده و کل شهر رو تعطیل کرده ٬یعنی فعلا&quot; تمام مهد کودک ها ٬مدارس و دانشگاه ها به همراه سینما ها و تئاتر ها هم تعطیل شده و از شانس خوب من بیمارستان ما شده بیمارستان کشیک در سطح شهر که تمامی خانمهای باردار مشکوک به انفلونزا  و یا حتی دارای تب رو باید نگهداری کنه!!!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا کار ما که زیاد بود دو برابر شد به همراه ریسک بیشتر٬ از طرفی اساتید مهربان هم دیگه قبول زحمت نمی کنن و تمام کارها به عهده رزیدنت ها و اینترنهای فلک زده می باشد.بیمار با امبولانس اومده زنگ می زنن که بیایید پایین دکتر اول پیداش نیست دومی به سومی نگاه می کنه و سومی با رویی گشاده به من میگه : دکتر برو ببین چه خبره من باید برم به بیمارم تو طبقه سوم سر بزنم ٬ و منتظر جواب من نمونه البته جوابی هم در این موارد نداری که بدی . بیمار یه خانم ۳۰ ساله هست که مورد (شکم حاد) داره و دکتر اورژانس براش حاملگی بیرون رحمی نوشته ...  تب هم داره و از طرفی از ظهر چند بار هم استفراغ   داشته ... سونو می گیریم چیزی نشون نمی ده٬ البته به گفته بیمار یکماه نیم از آخرین پریودش می گذره ٬  و برای همین دکتر اورژانس ترسیده که حاملگی نا بجاست .می برم برای معاینه تمام مانور های تشخیص آپاندیسیت مثبته .آزمایش می گیریم٬ لیکوسیتوز داره ٬ با این همه به دکتر سوم کشیک زنگ می زنم و میگم جریان از چه قراره ٬ می پرسه تب هم داره ؟ می گم آره  می پرسه سرفه هم می کنه؟  می گم آره ٬میگه شک نکن که آپاندیسیته ٬ بفرستش به بیمارستان جراحی.... حالا من موندم که سرفه چه ربطی به آپاندیسیت داره!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه موندم حالا که همه تعطیلن ما هم یه بهونه ای جور کنیم و مدتی در کنار خانه و خانواده باشیم.وگرنه باید دوباره فردا یه کشیک دیگه وایستم و با این شیوع سریع بیماری واقعا&quot; ریسکش خیلی زیاده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی یه معرفی هم از بیماری آنفلونزا می ذارم شاید براتون جالب باشه البته اگه روسی یا انگلیسی بلدید اونا رو بخونید چون خیلی مفصل تر از فارسیش نوشته....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%86%D9%81%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7&quot; target=_blank&gt;بیماری آنفلونزا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 18:25:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در بیمارستان 1</title>
<link>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>انسان هم موجود عجیبی است ٬ وقتی به زجر دادن و زجر کشیدن یک مادر و فرزند نگاه می کنم عمیقا&quot; به فلسفه وجودی انسان شک می کنم و به فکر فرو می روم.یعنی از بدو تولد سختی و سختی کشیدن ٬ساعت ۳ نیمه شب هست در زایشگاه هستم که تلفن زنگ می خورد و طبق دستور رییس بخش نباید بیشتر از ۲ زنگ باشد برای همین رزیدنت سال یک حق خوابیدن ندارد و من بیدرنگ جواب می دهم ٬از پاتولوژی زنگ می زنند ٬خانمی درد زایمانش شروع شده و درخواست معاینه دارند ٬ کشیک یک ٬آقای دکتر قدیمی و باسابقه ای است که کسی جرات بیدار کردنش را ندارد کشیک دو در اورژانس هست و کشیک سه در اتاق پزشکان استراحت می کند به غیر از من دو رزیدنت دیگر که روس هستند هم حضور دارند که یکی نمی دانم کجاست و دومی در حال معاینه خانمی برای زایمان طبیعی هست ٬با احتیاط کشیک ۳ رو از خواب بیدار می کنم٬خانم دکتر سی و پنج چهل ساله ای هست که نمی شناسمش ولی بنده خدا بدون آرایش هیچ نشانی از طراوت غروب را ندارد ٬می گویم از پاتولوژی بیمار اتاق فلان احتیاج به معاینه داره٬ کمی فکر می کنه و میگه اونو چند ساعت پیش معاینه کردم٬ دهانه رحم بسته است هفته ۳۸ و برای هفته دیگه قرار سزارین داره آها راستی بچه بریچه...می گم خوب چی جوابشونو بدم میگه برو معاینه کن بعد به من بگو...می رم طبقه دوم بخش پاتولوژی خانمی ۴۴ ساله که بچه دومشه و اختلاف با بچه اول ۱۴ سال هست٬از درد به خودش می پیچه به پرستار میگم که برای معاینه امادش کنن. بدجوری درد میکشه ٬ دهانه رحم چهار سانتی باز شده٬ میگهمی خواد سریع عملش کنن تا راحت بشه درد در صورتش موج می زنه بهش میگم منتظر باشه می رم بالا و به دکتر میگم که جریان از چه قراره...میگه برو فلانی رو بیدار کن ٬ایرینا رزیدنت سال یکی با چشم ابرو به من میگه بگو خودش بره ولی من روم نمی شه بگم و میرم سمت اتاق دکتر بد اخلاق ٬در می زنم صدای خر و پفش میاد یکم محکمتر بعد از چند ثانیه میگه چی می خوای می گم همچین بیماری هست میگه خوب... نمی دونم چی جواب بدم ٬میگه سونو گرفتی میگم نه . دیگه جوابم رو نمی ده میام پیش خانم دکتره میگم گفت سونو بگیرید سری تکون میده ٬خواب از چشماش پریده می ره طبقه دو و بعد از چند دقیقه زنگ می زنه میگه به فلانی بگو سریع باید عمل بشه خودتم کمک دوم برو اتاق عمل میرم بیدارش کنم ایرینا و ناتالیا برام صلیب می کشن و مسخره بازی در میارن٬ محکم در می زنم یهو می پره میگم بردنش اتاق عمل سریع بیاین و خودم بسرعت دور می شم اونم انگار مورد اورژانسی باشه می پره تا بیمار و بیارن و دارم برای عمل آماده می شم٬ اونم اومده یه نگاه به من می کنه یه نگاه به بیمار چند تا فحش زیر لبی میده نمی دونم به من میده یا به بیمار به هر حال می ریم عمل و بعد از نیم ساعت پسر ۴ کیلویی پر انرژی به این جهان می یاد و مادری که تازه بهوش اومده و لبخندی به لب داره  و من پیش خودم فکر می کنم که تا همین چند لحظه پیش همین وروجک چه عذابی به مادرش می داده٬ میام تو  آشپزخونه بخش٬  تا   قهوه ای درست کنم٬ همین طور که منتظرم به پنجره نگاه می کنم که در گرگ و میش صبح اولین دانه های برف پاییزی خود نمایی میکنه ٬به درخت های محوطه بیمارستان خیره شدم که زنگ تلفن بصدا در میاد می دوم که برش دارم به سومی نشده یکی از دخترا جواب میده و روز از نو روزی از نو... </description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 21:16:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=babaktaherraftar&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>babaktaherraftar</dc:creator>
<guid>http://babaktaherraftar.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
